تو نیستی که ببینی ...

دَرهَم بَرهَم / مطلوبات یک روانی - سپهر
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٤٠٠/۱/۱

سلام خدمت دوستان عزیز و همراهان همیشگی

عزیزانی که گله داشتن که چرا وبلاگ دیر به دیر به روز میشه، یک کانال تلگرام زدم که اگر دوست داشتید خوشحال میشم دنبال کنید.

یک چیزی شبیه همین وبلاگ هستش با این فرق که دیگه فقط مربوط به شعر نیست، و مثل کشکول همه چیز توش پیدا میشه و دَرهَم و بَرهَم هستش.

شعر (غزل، تک بیت، نو)

نقل قول (سخن بزرگان، جملات حکیمانه)

دیالوگ

بریده کتاب

دل نوشته

آهنگ (جدید و قدیمی)

عکس نوشته

توییتر

و ...

قسمتی از مطالب توسط خودم تولید میشه، ولی بیشتر مطالب، گزیدهی مطالب کانال‌های دیگهی تلگرام هست.

کانال %100 بدون تبلیغ و تبادل هستش،

و روزانه حدود 10-15 تا پست بیشتر نداره.

اگر سلیقه‌ی من رو در انتخاب می پسندید، خوشحال میشم عضو کانال بشید. مرسی

دَرهَم بَرهَم @hugger_mugger

مطلوبات یک روانی

http://telegram.me/hugger_mugger

 

(این پست تا اطلاع ثانوی پست اول/ثابت هست، و بروز رسانی‌های وبلاگ زیر این پست قرار می‌گیره)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
موهای تو (غزلی از کاظم بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٧

 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

 

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده‌ست به تو

به تو اصرار نکرده‌ست فرآیندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

بین موهای تو گم کرد خداوندش را

 

کاظم بهمنی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
من آن ستاره نامرئی ام که دیده نشد ... (محمد سلمانی / تب نیلوفری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩

 

من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد

صدای گریه‌ی تنهاییش شنیده نشد

 

من آن شهاب شرار آشنای شعله‌ورم

که جز برای زمین‌خوردن آفریده نشد

 

من آن فروغ فریبای آسمان گَردم

که با تمام درخشندگی، سپیده نشد

 

من آن نجابت درگیر در شبستانم

که تا وسوسه بر قامتش تنیده نشد

 

نجابتی که در آن لحظه‌های دست و ترنج

حریم عصمت پیراهنش دریده نشد

 

من از تبار همان شاعرم که سرو قدش

به استجابت دریوزگی خمیده نشد

 

همان کبوتر بی‌اعتنا به مصلحتم

که با دسیسه‌ی صیاد هم خریده نشد

 

رفیقِ من، همه تقدیم مهربانی تو ...

اگر چه حجم غزل‌های من قصیده نشد

 

محمد سلمانی، تب نیلوفری، غزل بیست و پنجم 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بی‌سر و پا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩

 

آخر، آب و گِلش کنار نیامد

دریا با ساحلش کنار نیامد

 

برکه دلش را فروخت اما دریا

با ماه کاملش کنار نیامد

 

باز به خاک آرمید هرچه که رویید

مزرعه با حاصلش کنار نیامد

 

از تو شکایت کنم که خلق بگویند

بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

 

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت

سوخت و با مشکلش کنار نیامد

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ماهی (غزلی از فاضی نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧

 

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

 

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

 

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

 

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

 

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم

خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چشم دیگر آهو (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠

 

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

 

رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...

چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

 

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

 

سایه‌ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

 

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

 

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت

غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

 

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بی‌زار (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸

 

ای که برداشتی از شانه‌ی موری باری

بهتر آن بود که دست از سر من برداری

 

ظاهر آراسته‌ام در هوس وصل، ولی

من پریشان‌ترم از آنم که تو می‌پنداری

 

هرچه می‌خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری

 

موجم و جرأت پیش آمدنم نیست، مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

 

بی‌سبب نیست که پنهان شده‌ای پشت غبار

تو هم ای آینه از دیدن من بیزاری؟!

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 5 - می‌روی اما بدان (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٧

 

سکّه‌ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر است

خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است

 

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می‌روی اما بدان دریا ز من پایین‌تر است

 

ما چنان آیینه‌ها بودیم، رو در رو ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین‌تر است

 

گر جوابم را نمی‌گویی، جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

 

سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین‌تر است

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 4 – بی‌خبر (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱

 

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

 

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

 

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

 

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست خداحافظی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸

 

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

 

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای دوست

ناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم

 

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

 

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو

حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

 

ای کشتی جان حوصله کن می‌رسد آن روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

 

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

 

ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()