تو نیستی که ببینی ...

سیب سرخ (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

 

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

 

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

 

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چرا نمی فهمی؟ (غزلی عاشقانه)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠

 

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

 

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه

و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

 

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت

تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

 

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟

خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

 

ز عشق گفتم و باز حاضرم به تکرارش

بگو گه حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

 

و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

 

اسماعیلی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
مباش در پی کتمان که این گناه تو نیست ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩

 

مباش در پی کتمان ... که این گناه تو نیست

که عشق می‌رسد از راه و دل‌بخواه تو نیست

 

به فکر مسند محکم‌تری از این‌ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه‌گاه تو نیست

 

سیاه‌بخت‌تر از موی سر به زیر تو باد

هر آن که کشته‌ی ابروی سربه‌راه تو نیست

 

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

 

کشیده‌اند نشابور را به بند و هنوز

خیال صلح درین خیل روسیاه تو نیست

 

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب‌آور نگاه تو نیست ...

 

علیرضا بدیع

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
شاخه گلی برای مزار (معروف ترین غزل فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

 

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

 

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سرگردان (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

 

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم*

 

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد؟

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم ...

 

فاضل نظری

------------------------------------------------

* شاعر این بیت را در چاب جدید کتاب اقلیت (چاپ سوره ی مهر) حذف کرده است.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
و من به هیات پیراهنی برای زنم ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥

 

و من به هیات پیراهنی برای زنم ...

و سال‌هاست که در حال پیرتر شدنم

 

تمام البسه‌ی پشت شیشه معتقدند

که: بس که بی‌سروپایم، شبیه پیرهنم

□□

مرا- تو را به خدا!- یک نفر پسند کند

مرا که هدیه‌ی ناقابلی به یک بدنم!

 

شبی تو می‌رسی از پشت پنج‌شنبه‌ی بعد

نگاه می‌کنی از پشت ویترین به تنم:

 

- سلام! قیمت این چارخانه‌ها چند است؟

- سلام! چاره‌ی آن چاربوسه از دهنم!!!

 

قبول می‌کنی و می‌روی اتاق پُرو

و توی آینه تنها: تو من تو من تو منم...

 

میان پیکر ما هفت دگمه فاصله است

و هفت ثانیه‌ی بعد، با تو می‌بدنم!

 

شبانه می‌روی از ذهن جمعه‌ها، آن‌گاه

چگونه - خانم شلوار!- از تو دل بکنم؟

□□

«تو» رفت! نوبت این جالباسی پیر است

چقدر بی‌سرو پایم! چقدر مثل منم!

 

علیرضا بدیع

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
به روز واقعه بردار ابروانت را ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥

 

به روز واقعه بردار ابروانت ر

برای دلبری آماده کن کمانت را

 

نگاه من پی معماری نوین تنت

به کشف آمده تاریخ باستانت را

 

رسیده تا کمرت گیسوان و  می‌ترسم

میان خرمن مو گم کنم میانت را

 

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟

علی‌الخصوص که دیدم تن جوانت را

 

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی

خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!

 

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است

نیم پیامبری راستین، زمانت را

 

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره‌ها

رسانده اند به جبریل دودمانت را

 

گرفته‌ام به غزل پیشی از چکاوک‌ها

تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

 

علیرضا بدیع

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی از حامد عسکری
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن

 

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نرون»

 

بر روی کاج پیر دلم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

 

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن

 

من قانعم تو را به خدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن

 

حامد عسکری

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
قناعت(غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یادگار تو ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠

  

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 

در دفتر همیشه‌ی من ثبت می‌شود

این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

 

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند

همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

 

آن کوپه‌ی تهی منم آری که مانده‌ام

خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

 

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

 

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه‌ی عسرت، مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

 

محمد علی بهمنی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
شمارش (غزلی از سید حسن حسینی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠


شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

 

نیست از هیچ طرف راه برون‌شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

 

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته‌ی این ایل و تبارم چه کنم؟

 

من کزین فاصله غارت شده‌ی چشم تو‌ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

 

یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 

سید حسن حسینی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ناگزیر (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

 

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

 

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگزیر از ابرهایی عابرم*

 

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

در دل خود مؤمنم در چشم مردم کافرم

 

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چندصد سال است راه از باطنم تا ظاهرم

 

خلق می گویند ابری تیره در پیراهنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک؟!

هرچه باشد ناگزیرم، هرچه باشد حاضرم!!

فاضل نظری

------------------------------------------------

* شاعر این بیت را در چاپ جدید کتاب اقلیت به این صورت آورده:

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی در میان ابرهایی عابرم


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بیم فروریختن (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

 (فاضل نظری)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
گرچه ناآگاه خنجر می زنند (غزلی زیبا از سید حسن حسینی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

  

گرچه نا آکاه خنجر می‌زنند

دوستان هم گاه خنجر می‌زنند

 

گاه بهر مال، اشباه الرجال

گاه بهر جاه خنجر می‌زنند

 

روز روشن خیل شاعر‌پیشگان

با هلال ماه خنجر می‌زنند

 

بانوان دل‌نازک و بی‌طاقتند

با کمی اکراه خنجر می‌زنند

 

پیروان حکمت (خیرالامور ...)

در میان راه خنجر می‌زنند

 

دود‌مردان در تکاپوی علف

یا که مشتی کاه خنجر می‌زنند

 

رستمان نشئه در خوان نخست

بیژنان در چاه خنجر می‌زنند

 

مومنان آیینه‌ی یکدیگرند

لیک ... اما ... آه، خنجر می‌زنند

 

عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر

فی سبیل الله خنجر می‌زنند

 

عده‌ای هق‌هق‌کنان و عده‌ای

قاه اندر قاه خنجر می‌زنند

 

ای برادر بد به دل وارد مکن

در زمان شاه خنجر می‌زنند!

 

سید حسن حسینی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم و  بی دوست پریشان

 

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گبند مینوست پریشان

 

مجموعه‌ی ناچیز من آشفته‌ی او باد

آنکس که وجودم همه از اوست پریشان

 

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

ماهی که پری‌خوست پری‌روست پریشان

 

با حوصله‌ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

علیرضا بدیع

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی چاپ نشده از فاضل نظری
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸

 

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد  

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 

فاضل نظری 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک رباعی از فاضل نظری
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧

یک رباعی از فاضل نظری برای حضرت عباس (س)

 

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیش آمده این بار علمدار

 

گیریم که دست و علم و مشک بیفتاد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
تو نیستی که ببینی ... (فریدون مشیری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢

 

 تو نیستی که ببینی

 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

  چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 هنوز پنجره باز است

 تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

 درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

 به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

 به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

 که درنبودن تو

 مرا به باد ملامت گرفته اند

 ترا به نام صدا می کنند

 هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

 کنار باغچه

 زیر درخت ها لب حوض

 درون آینه پاک آب می نگرند

 تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

 طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

 تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

 به روی لوح سپهر

 ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

 چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

 هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

 به چشم همزدنی

 میان آن همه صورت ترا شناخته ام

 به خواب می ماند

 تنها به خواب می ماند

 چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

 تو نیستی که ببینی

 چگونه با دیوار

 به مهربانی یک دوست از تو می گویم

 تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

 جواب می شنوم

 تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

 به روی هرچه درین خانه ست

 غبار سربی اندوه بال گسترده است

 تو نیستی که ببینی دل رمیده من

 بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

 غروب های غریب

 در این رواق نیاز

 پرنده سکوت و غمگین

 ستاره بیمار است

 دو چشم خسته من

 در این امید عبث

 دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

 تو نیستی که ببینی...

 

فریدون مشیری

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()