تو نیستی که ببینی ...

گاهی فقط سکوت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست

 

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست

 

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابرِ همگان، نابرابری‌ست

 

دشنام یا دعای تو در حق من یکی‌ست

ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه پروری‌ست!

 

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن روزها ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو نکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر

خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

 

راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
طفلِ زمین‌خورده ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳

 

بغض فروخورده‌ام، چگونه نگریم؟

غنچه‌ی پژمرده‌ام، چگونه نگریم؟

 

رودم و با گریه دور می‌شوم از خویش

از همه آزرده‌ام، چگونه نگریم؟

 

مرد مگر گریه می‌کند؟ چه بگویم

طفلِ زمین‌خورده‌ام، چگونه نگریم؟

 

تنگ پر از اشک و چشم‌های تماشا

ماهی دلمرده‌ام، چگونه نگریم!

 

پرسشم از راز بی‌وفایی او بود

حال که پِی برده‌ام، چگونه نگریم؟

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 2 – تقاطع ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

سفر بهانه‌ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

 

در ابروان من و گیسوان تو گرهی‌ست

گمان مبر که زمانِ گره‌گشایی ماست

 

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانه‌ی آغاز بی‌وفایی ماست

 

زمانه غیرِ زبان قفس نمی‌داند

بمان، که «پرزدن» حیله‌ی رهایی ماست

 

به روز وصل چه دل بسته‌ای؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه‌ی جدایی ماست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سر به هوا ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است

نفس نمی‌کشم، این آه از پیِ آه است

 

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت بلند است، عمر کوتاه است

 

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

 

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان‌ابروست

کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

 

اگر نبوسم، حسرت؛ اگر ببوسم، شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
می بینی که ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که

باز تکرار به بار آمده، می‌بینی که

 

سبزی سجده‌ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می‌بینی که

 

آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می‌بینی که

 

«حمد» هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده می‌بینی که

 

غنچه‌ای مژده‌ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که ...

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!

 

دلخون‌شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

 

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

 

بدخلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

 

یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه!

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 1 – گرفتار رهایی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

 

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین، تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
این جا و آن جا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند؟

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند؟

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی می‌کند؟

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

 

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند؟

 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه‌ی من با خیابانها چه فرقی می‌کند؟

 

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

 

فرصت امروز هم با وعده‌ی فردا گذشت

بی‌وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()