تو نیستی که ببینی ...

بیزارم از هر آن چه که دارم ... (غزلی از مهدی عابدی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠

بیزارم از هر آن چه که دارم، از این جهان خسته کننده

دنیای بی‌هیاهوی اطراف، اطرافیان خسته کننده

 

هستی هر آن چه رو کند این است: خورشید و کوه و خشکی و دریا

یک قطعه خاک پست غم‌انگیز، یک آسمان خسته کننده

 

حتی تو ای الهه‌ی زیبا! از چهره‌ات چه مانده؟ دریغا!

یک جفت گوی تیره‌ی بی‌روح، جفتی کمان خسته کننده

 

عشق تو خشک مثل ریاضی، فهم تو سخت مثل معما

چون و چرای ذهن عجیبت، یک امتحان خسته کننده

 

عمرم نه مثل قصه‌ی عشاق، نه داستان جنگ دلیران

کی می‌رسم به صفحه‌ی آخر، از این رمان خسته کننده؟

 

با دوربین چشم حقیرم، عکس از کدام صحنه بگیرم؟

طرح زمین رنگ پریده، رنگ زمان خسته کننده

 

مضحک‌تر آنکه خسته شدن را، ما مردمان به نقد نشستیم

مایی که بار خاطر خلقیم- ما شاعران خسته کننده!

 

مهدی عابدی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳

 

از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟

شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

 

پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب

می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم

بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

 

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما

نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف

ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز

حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم

آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب

 

محمد علی بهمنی

 

 

دعوتید به کانل تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آینه در جواب من باز سکوت می کند ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩

 

این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده‌ام ؟ جان دقایقم بگو

 

آینه در جواب من باز سکوت می‌کند

باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو

 

جان همه شوق گشته‌ام طعنه‌ی ناشنیده را

در همه حال خوب من، با تو موافقم، بگو

 

پاک کن از حافظه‌ات شور غزل‌های مرا

شاعر مرده‌ام بخوان، گور علایقم بگو

 

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره‌های عقل را با من سابقم بگو

 

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی، اگر که لایقم، بگو

 

یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم

یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم، بگو...

 

محمد علی بهمنی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آجرک الله یا صاحب الزمان (عج) ...
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧

 

 

 آجرک الله یا صاحب الزمان (عج)

------------------------

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

حضرت مولی به نام فاطمه حساس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

------------------------

زبان حال حضرت فاطمه زهرا (س)

------------------------

ای فاطمه من عقده ی دل وا نکردم

گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

مزار بقیع ...

 ------------------------

 و باز هم حرف آخر ...

 امان از دل زینب (س) ...


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
لحظه های کاغذی ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

خسته‌ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

 

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

 

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی

پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

 

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

 

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری

 

روی میز خالی‌من، صفحه‌ی باز حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

 

قیصر امین‌پور

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بن بست ... (غزلی از افشین افشین یداللهی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

 

اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آن چه گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

 

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

 

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

 

بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

افشین یداللهی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را ... (غزلی از حامد عسکری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را

بخرام بر آشفته کنی "فرشچیان" را

 

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

 

معراج من این بس که در این کوچه بن بست

یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را

 

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیر و بر آشوب و بزن "جامه دران " را

 

ای کاش در این دهکده پیر بسوزند

هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را

 

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

 

قاموس غزل های منی بی برو برگرد

نگذار کسی بو ببرد این جریان را

 

حامد عسکری

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤

 

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

 

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

 

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

 

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

 

محمد علی بهمنی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی ... (غزلی از فریدون مشیری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می‌خواندم از لایتناهی

 

آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می‌رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی

 

وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان

خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی

 

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

 

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی

 

 فریدون مشیری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام ... (غزلی از حامد عسکری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩

 

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام،ناگهانی‌ام

 

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

 

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

 

من از شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم!

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

 

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

 

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

 

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

 

این بیت آخر است، هوا گرم شد، بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

 

حامد عسکری

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
نام که را بنویسم؟ ...
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧

 

دودلم اول خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

 

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود

با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

 

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است

بخدا خود تو بگو نام که را بنویسم

 

صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی

خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم

 

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

 

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

قصه درد به امّید دوا بنویسم

 

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است

پست باشم که پَی نان و نوا بنویسم

 

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس

پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

 

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد

که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

 

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

این دو را باز همینطور جدا بنویسم

 

شعر من با تو پر از شادی و شیرینکامیست

باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

 

با تو از حرکت دستم برکت می بارد

فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم

 

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای

تا در آن منظره ی روح گشا بنویسم

 

تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند

غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

 

عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد

گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت ... (غزلی از احسان نوری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧

آه گاهی با نگاهی می‌نشیند در دلت

با نگاهی مثل آهی می‌نشیند در دلت

 

خوابگرد خسته راه خانه را گم کرده‌است

می‌رسد از کوره راهی می‌نشیند در دلت

 

چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی

آن پری آن شاه ماهی می‌نشیند در دلت

 

عشق یک سو داغ هجران است و یک سو شوق وصل

در میان این دو راهی می‌نشیند در دلت

 

گرچه مغروری خودت هم خوب می‌دانی که او

چه بخواهی چه نخواهی می‌نشیند در دلت

 

چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی

با نسیمی اشتباهی مینشیند در دلت

 

احسان نوری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خنجر از بیگانه خوردن سخت و درمان سخت تر ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳

 

خنجر از بیگانه خوردن سخت و درمان سخت‌تر

نیشخند دوستان اما دوچندان سخت‌تر

 

خنده‌هایم خنده‌ی غم،‌ اشک‌هایم اشک شوق

خنده‌های آشکار از اشک پنهان سخت‌تر

 

چید بالم را و درهای قفس را باز کرد

روز آزادی‌ست از شب‌های زندان سخت‌تر

 

صبح گل آرام در گوش چنار پیر گفت:

هرکه تن را بیشتر پرورد، شد جان سخت‌تر

 

مرگ آزادی‌ست وقتی بال و پر داری، کنون

زندگی سخت است اما مرگ از آن سخت‌تر

 

علیرضا بدیع

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()