تو نیستی که ببینی ...

چه کردی ترک شیرازی ...
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧

حافظ شیرازی :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ...
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را ...

صائب تبریزی :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ...
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را ...
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد ...
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را ...

شهریار :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ...
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را ...
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد ...
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را ...
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ...
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را ...

مهدی معدنیان :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ...
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را ...؟؟؟
هر آن کو می برد دل را مقامی ارجمند دارد ...
به خال هندویش بخشم دل و دین و دو دنیا را ...
روا نبود بر او بخشند سمرقند و بخارا را ...
سر و دست و تن و پا را ، تمام روح و اجزا را ...


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست من و دامان تو ... آجرک الله یا صاحب الزمان ...
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... (غزلی از افشین یداللهی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

افشین یداللهی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

 

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک‌خورده‌ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

 

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 

قیصر امین پور

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦

دور از همه مردم شده‌ام در خودم امشب

پیدا شده‌ام ، گم شده‌ام در خودم امشب

 

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریای تلاطم شده‌ام در خودم امشب

 

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته‌ست

یک باغ تبسم شده‌ام در خودم امشب

 

تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم

موسای تکلم شده‌ام در خودم امشب

 

باریده مگر نم نم نام تو به شعرم

باران ترنم شده‌ام در خودم امشب

 

هم دانه‌ی دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره‌ی گندم شده‌ام در خودم امشب

 

قیصر امین‌پور

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از زندگی، از این همه تکرار خسته ام ... (غزلی از محمدعلی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳

 

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر! ... (غزلی ازقیصرامین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

 

پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!

تا که بگویم غم دل بیشتر

 

دوست‌ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

 

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر

 

هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

 

قیصرامین پور

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار

شعری برای بختک، شعری برای آوار

 

تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم، شعری برای رگبار

 

این شهرواره زنده ست، ‌اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی،‌ چیزی شبیه مردار

 

چیزی شبیه لعنت،‌ چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت،‌ چیزی شبیه ادبار

 

در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل، ‌بن بست های انکار

 

تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ‌آیینه های بیمار

 

عشقت هوای تازه ست، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار


از عشق اگر نگیرم جان دوباره، ‌من نیز

حل می شوم در اینان، این جرم های بیزار

 

بوی تو دارد این باد، ‌وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار

 

حسین منزوی

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از این‌همه تکرار بدم می‌آید ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥

مار از پونه، من از مار بدم می‌آید

یعنی از عامل آزار بدم می‌آید

 

هم ازین هرزه علف‌های چمن بیزارم

هم ز همسایگی خار بدم می‌آید

 

کاش می‌شد بنویسم بزنم بر در باغ

که من از این‌همه دیوار بدم می‌آید

 

دوست دارم به ملاقات سپیدار روم

ولی از مرد تبردار بدم می‌آید

 

ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو

که من از کار تو بسیار بدم می‌آید

 

عمق تنهایی احساس مرا دریابید

دارد از آینه انگار بدم می‌آید

 

آه، ای گرمی دستان زمستانی من

بی‌تو از کوچه و بازار بدم می‌آید

 

لحظه‌ها مثل ردیف غزلم تکراریست

آری از این‌همه تکرار بدم می‌آید

 

محمد سلمانی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

 

در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 

محمد سلمانی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()