تو نیستی که ببینی ...

باچه خضاب کرده ای؟ خون که حنا نمی شود! ... (غزلی از غلمرضا سازگار)
نویسنده : سپهر - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧

کلیم اگر دعا کند، بی تو دعا نمی شود

مسیح اگر دوا دهد، بی تو دوا نمی شود

 

اگر جدایی اوفتد میان جسم و جان من

قسم به جان تو، دلم از تو جدا نمی شود

 

گریه اگر کنم همی، بهر تو گریه می کنم

ورنه ز دیده ام عبث اشک رها نمی شود

صفا و مروه دیده ام، گرد حرم دویده ام

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود

 

کسی گشت گِرد تو، گِرد گنه نمی رود

پیروی خط کربلا اهل خطا نمی شود

 

عمر گذشت و وا نشد راه زیارتت به من

حاجت این شکسته دل چرا روا نمی شود؟

 

جز سر غرق خون تو که شد چراغ قافله

رأسِ بریده بر کسی راهنما نمی شود

 

ای بدن تو غرق خون، روی و سرِ تو لاله گون

باچه خضاب کرده ای؟ خون که حنا نمی شود!

 

کرب و بلا و کوفه شد سخت به عترتت ولی

هیچ کجا به سختیِ شام بلا نمی شود

 

چوب به دست قاتلت سوخت و گفت این سخن

جای سر بریده در طشت طلا نمی شود

 

سوز درون «میثمت» بوده شراری از غمت

ورنه ز شعرش اینچنین شور به پا نمی شود

 

حاج غلامرضا سازگار (میثم)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
در کوچه های شهر بوی بهشت محرم است ...
نویسنده : سپهر - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧

در کوچه های شهر بوی بهشت محرم است

این شهر بی مجلس عزای حسینی جهنم است

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
عید الله الاکبر ... عید شما مبارک
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤

قال الله تعالی

وِلایه علی (بن ابیطالب) حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی

 

بی ذکر علی صومعه و دیری نیست

کس را پی درک ذات او سیری نیست

 

گفتند که از غیر علی چشم بپوش!

هرجا نگرم علی بود غیری نیست


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است؟

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

 

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

 

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

 

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود) 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست عشق از دامن دل دور باد ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

 

قیصر امین پورد

 

عوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()