تو نیستی که ببینی ...

رازدان ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧

 

ما را برای رونق بازار می‌خواهی

ای باغبان تا چند گل را خوار می‌خواهی

 

اسفندو فروردین ما فرقی نخواهد داشت

تقویم را بیهوده در تکرار می‌خواهی

 

پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست

حق با من است اما مرا بر دار می‌خواهی

 

ای دل چرا دست از سر من برنمی‌داری؟

تا کی مرا از زندگی بیزار می‌خواهی؟

 

ای عشق، ای سنگ صبور روزهای من

امشب خودت هم محرم اسرار می‌خواهی

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از تماشای تو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می‌گیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد

 

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگِ تماشا از تماشای تو می‌گیرد

 

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خو درا از تماشای تو می‌گیرد

 

مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند

که این تکرار معنا از تماشای تو می‌گیرد

 

تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی

دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حباب ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱

 

هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم

بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم

 

زندگی تصویر بود، ای عمر، برگردان به من

سنگ‌هایی را که در مرداب و ماه انداختم

 

عشق با من نابرادر بود، چون عاقل شدم

یوسف خود را به دست خود به چاه انداختم

 

تا دل پرهیزگارم را ببینم توبه‌کار

با شعف خود را در آغوش گناه انداختم

 

سر برون آوردم از مرداب، رو بر آفتاب

چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اقلیت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸

بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می‌رویم

ما کمتریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند

یکدیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم

غم‌پروریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می‌بریم؟ حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن دیگر مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤

 

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

 

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

 

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()