تو نیستی که ببینی ...

بعد از آن ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢

 

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام، هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

 

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی‌ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن دو برادر ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳

 

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

انتظار همه را نیز به آخر برسان

 

همه پرورده‌ی مهرند و من آزرده‌ی قهر

خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

 

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد

به جگرسوختگان داغ برابر برسان

 

مَردم از ماتم من شاد  و من از غم خشنود

شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

 

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند

مژده‌ی وصل برادر به برادر برسان

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خورشید فلک‌مرتبه را روی زمین یافت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢

 

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه می‌ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می‌برد سر بی بدنش را

 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را

 

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را

***

آغوش گشاید به تسلای عزیزان؟

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را؟

 

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()