تو نیستی که ببینی ...

تهمت آبرو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩

 

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

 

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سرزنش ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()