تو نیستی که ببینی ...

آن چشم آهو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳

دین راهگشا بود و تو گمگشته‌ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

 

آهو نگران است، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

 

اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هرجا بروی باز گرفتار زمینی

 

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی

 

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

 

هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی

هم باغ سبک‌مایه‌ی فردوس برینی

 

ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟

در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
پزواک ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤

بستن زلف رها سنگدلی می‌خواهد

دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌خواهد

 

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا

عشق بی‌چون‌و‌چرا سنگدلی می‌خواهد

 

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی

سرزنش کردن ما سنگدلی می‌خواهد

 

کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می‌خواهد

 

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا

سنگ ماند به خدا سنگدلی می‌خواهد

 

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا

دل ندادن به بلا سنگدلی می‌خواهد

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سربسته ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم

دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

 

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟

جذبه‌ی دیدن تو می‌کشد از هر طرفم

 

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست

چه کنم با چه کنم‌های دل بی هدفم؟

 

پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

 

زخم بیهوده نزن، سینه‌ام از قلب تهی‌ست

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود) 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چهار آینه ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده‌ست به تکرار

 

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

 

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

 

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم

بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار

 

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()