تو نیستی که ببینی ...

قفس باز (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

 

دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

 

کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

 

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک

فواره‌ای بین زمین و آسمانم

 

آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم

اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم

 


قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان

دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟


 

فاضل نظری، آن‌ها




دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ساده (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

پرشد آیینه از گل چینی

آه از این جلوه‌های تزیینی

 

گفته بودی چگونه می‌گریم

به همین سادگی که می‌بینی

 

سکه‌ی زندگی دو رو دارد

گاه غمگین و گاه غمگینی

 

شاخه‌های همیشه بالایی

ریشه‌های همیشه پایینی

 

عاقبت میهمان یک نفریم

مرگ با طعم تلخ شیرینی

 

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()