تو نیستی که ببینی ...

خوشبخت (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤


خوشبخت، یوسف به سفر رفته‌ی من است

یار سراغ دگر رفته‌ی من است

 

آینده و گذشته‌ی محتوم من یکی‌ست

تقدیر، خنجر به جگر رفته‌ی من است

 

این چشمه‌ای که بر سر خود می‌زند مدام

فواره نیست، طاقت سر رفته‌ی من است

 

مست و است و شور‌بخت که سر می‌زند به سنگ

دریا جوانی به هدر رفته‌ی من است

 

هر غنچه‌ای که سر زند از خاک، بعد از این

لبخند یوسف به سفر رفته‌ی من است

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
هست و نیست (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠


چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

 

می‌رسد و می‌گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

 

حسرت آزادی‌ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

 

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 

کیست که چون من به تو دل بسته است؟

مثل من ای دوست بسی هست و نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دیوار به آیینه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

آیینه به دست آمده‌ام بر سر بازار

 

هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست

یادآوری خاطره‌ی بوسه‌ی دیدار

 

روزی که شکست آینه با گریه چه می‌گفت؟

دیوار به آیینه و آیینه به دیوار!

 

کشتم دل خود را که نبینم دگری را

یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

 

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است

آزاد و گرفتارم آزاد و گرفتار

 

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد

برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

 

تا لحظه‌ی بوسیدن او فاصله‌ای نیست

ای مرگ به قدر نفسی دست نگه‌دار

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()