تو نیستی که ببینی ...

سفر 4 – بی‌خبر (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱

 

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

 

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

 

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

 

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست خداحافظی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸

 

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

 

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای دوست

ناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم

 

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

 

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو

حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

 

ای کشتی جان حوصله کن می‌رسد آن روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

 

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

 

ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()