تو نیستی که ببینی ...

اشک روی نقاشی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٥

 

بی‌گمان من هم که مهرت را به جانم داشتم

مثل مردم چشم در سود و زیانم داشتم

 

با شکستم دشمنان را شادمان کردم، ولی

کاش، نفعی هم برای دوستانم داشتم

 

مثل یک فواره حکم سرنگونی با من است

شرم‌ها از شوق‌های ناگهانم داشتم

 

مثل اشک روی نقاشی به هم آمیختم

رنگ‌هایی را که در رنگین کمانم داشتم

 

گرچه می‌دانستم آخر خود مرا خواهی فروخت

انتظار دیگری از باغبانم داشتم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()