تو نیستی که ببینی ...

بی‌سر و پا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩

 

آخر، آب و گِلش کنار نیامد

دریا با ساحلش کنار نیامد

 

برکه دلش را فروخت اما دریا

با ماه کاملش کنار نیامد

 

باز به خاک آرمید هرچه که رویید

مزرعه با حاصلش کنار نیامد

 

از تو شکایت کنم که خلق بگویند

بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

 

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت

سوخت و با مشکلش کنار نیامد

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()