تو نیستی که ببینی ...

غزلی از حامد عسکری
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن

 

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نرون»

 

بر روی کاج پیر دلم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

 

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن

 

من قانعم تو را به خدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن

 

حامد عسکری

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()