تو نیستی که ببینی ...

و من به هیات پیراهنی برای زنم ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥

 

و من به هیات پیراهنی برای زنم ...

و سال‌هاست که در حال پیرتر شدنم

 

تمام البسه‌ی پشت شیشه معتقدند

که: بس که بی‌سروپایم، شبیه پیرهنم

□□

مرا- تو را به خدا!- یک نفر پسند کند

مرا که هدیه‌ی ناقابلی به یک بدنم!

 

شبی تو می‌رسی از پشت پنج‌شنبه‌ی بعد

نگاه می‌کنی از پشت ویترین به تنم:

 

- سلام! قیمت این چارخانه‌ها چند است؟

- سلام! چاره‌ی آن چاربوسه از دهنم!!!

 

قبول می‌کنی و می‌روی اتاق پُرو

و توی آینه تنها: تو من تو من تو منم...

 

میان پیکر ما هفت دگمه فاصله است

و هفت ثانیه‌ی بعد، با تو می‌بدنم!

 

شبانه می‌روی از ذهن جمعه‌ها، آن‌گاه

چگونه - خانم شلوار!- از تو دل بکنم؟

□□

«تو» رفت! نوبت این جالباسی پیر است

چقدر بی‌سرو پایم! چقدر مثل منم!

 

علیرضا بدیع

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()