تو نیستی که ببینی ...

سرگردان (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

 

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم*

 

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد؟

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم ...

 

فاضل نظری

------------------------------------------------

* شاعر این بیت را در چاب جدید کتاب اقلیت (چاپ سوره ی مهر) حذف کرده است.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()