تو نیستی که ببینی ...

چرا نمی فهمی؟ (غزلی عاشقانه)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠

 

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

 

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه

و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

 

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت

تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

 

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟

خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

 

ز عشق گفتم و باز حاضرم به تکرارش

بگو گه حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

 

و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

 

اسماعیلی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()