تو نیستی که ببینی ...

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی ... (غزلی از فریدون مشیری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می‌خواندم از لایتناهی

 

آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می‌رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی

 

وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان

خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی

 

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

 

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی

 

 فریدون مشیری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()