تو نیستی که ببینی ...

لحظه های کاغذی ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

خسته‌ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

 

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

 

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی

پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

 

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

 

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری

 

روی میز خالی‌من، صفحه‌ی باز حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

 

قیصر امین‌پور

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()