تو نیستی که ببینی ...

غزلی چاپ نشده از فاضل نظری
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸

 

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد  

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 

فاضل نظری 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()