تو نیستی که ببینی ...

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار

شعری برای بختک، شعری برای آوار

 

تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم، شعری برای رگبار

 

این شهرواره زنده ست، ‌اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی،‌ چیزی شبیه مردار

 

چیزی شبیه لعنت،‌ چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت،‌ چیزی شبیه ادبار

 

در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل، ‌بن بست های انکار

 

تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ‌آیینه های بیمار

 

عشقت هوای تازه ست، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار


از عشق اگر نگیرم جان دوباره، ‌من نیز

حل می شوم در اینان، این جرم های بیزار

 

بوی تو دارد این باد، ‌وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار

 

حسین منزوی

 

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()