تو نیستی که ببینی ...

سفر 1 – گرفتار رهایی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

 

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین، تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()