تو نیستی که ببینی ...

آن مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!

 

دلخون‌شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

 

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

 

بدخلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

 

یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه!

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()