تو نیستی که ببینی ...

می بینی که ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که

باز تکرار به بار آمده، می‌بینی که

 

سبزی سجده‌ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می‌بینی که

 

آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می‌بینی که

 

«حمد» هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده می‌بینی که

 

غنچه‌ای مژده‌ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که ...

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()