تو نیستی که ببینی ...

آن دیگر مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤

 

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

 

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

 

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()