تو نیستی که ببینی ...

حباب ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱

 

هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم

بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم

 

زندگی تصویر بود، ای عمر، برگردان به من

سنگ‌هایی را که در مرداب و ماه انداختم

 

عشق با من نابرادر بود، چون عاقل شدم

یوسف خود را به دست خود به چاه انداختم

 

تا دل پرهیزگارم را ببینم توبه‌کار

با شعف خود را در آغوش گناه انداختم

 

سر برون آوردم از مرداب، رو بر آفتاب

چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()