تو نیستی که ببینی ...

خورشید فلک‌مرتبه را روی زمین یافت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه می‌ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می‌برد سر بی بدنش را

 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را

 

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را

***

آغوش گشاید به تسلای عزیزان؟

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را؟

 

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()