تو نیستی که ببینی ...

آن چشم آهو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳

دین راهگشا بود و تو گمگشته‌ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

 

آهو نگران است، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

 

اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هرجا بروی باز گرفتار زمینی

 

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی

 

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

 

هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی

هم باغ سبک‌مایه‌ی فردوس برینی

 

ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟

در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()