تو نیستی که ببینی ...

لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را ... (غزلی از حامد عسکری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را

بخرام بر آشفته کنی "فرشچیان" را

 

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

 

معراج من این بس که در این کوچه بن بست

یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را

 

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیر و بر آشوب و بزن "جامه دران " را

 

ای کاش در این دهکده پیر بسوزند

هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را

 

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

 

قاموس غزل های منی بی برو برگرد

نگذار کسی بو ببرد این جریان را

 

حامد عسکری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام ... (غزلی از حامد عسکری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩

 

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام

 

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

 

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

 

من از شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم!

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

 

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

 

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

 

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

 

این بیت آخر است، هوا گرم شد، بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

 

حامد عسکری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی از حامد عسکری
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن

 

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نرون»

 

بر روی کاج پیر دلم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

 

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن

 

 

من قانعم تو را به خدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن

 

حامد عسکری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()