تو نیستی که ببینی ...

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است؟

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

 

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

 

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

 

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار

شعری برای بختک، شعری برای آوار

 

تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم، شعری برای رگبار

 

این شهرواره زنده ست، ‌اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی،‌ چیزی شبیه مردار

 

چیزی شبیه لعنت،‌ چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت،‌ چیزی شبیه ادبار

 

در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل، ‌بن بست های انکار

 

تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ‌آیینه های بیمار

 

عشقت هوای تازه ست، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار


از عشق اگر نگیرم جان دوباره، ‌من نیز

حل می شوم در اینان، این جرم های بیزار

 

بوی تو دارد این باد، ‌وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار

 

حسین منزوی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()