تو نیستی که ببینی ...

شمارش (غزلی از سید حسن حسینی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠


شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

 

نیست از هیچ طرف راه برون‌شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

 

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته‌ی این ایل و تبارم چه کنم؟

 

من کزین فاصله غارت شده‌ی چشم تو‌ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

 

یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 

سید حسن حسینی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
گرچه ناآگاه خنجر می زنند (غزلی زیبا از سید حسن حسینی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

  

گرچه نا آکاه خنجر می‌زنند

دوستان هم گاه خنجر می‌زنند

 

گاه بهر مال، اشباه الرجال

گاه بهر جاه خنجر می‌زنند

 

روز روشن خیل شاعر‌پیشگان

با هلال ماه خنجر می‌زنند

 

بانوان دل‌نازک و بی‌طاقتند

با کمی اکراه خنجر می‌زنند

 

پیروان حکمت (خیرالامور ...)

در میان راه خنجر می‌زنند

 

دود‌مردان در تکاپوی علف

یا که مشتی کاه خنجر می‌زنند

 

رستمان نشئه در خوان نخست

بیژنان در چاه خنجر می‌زنند

 

مومنان آیینه‌ی یکدیگرند

لیک ... اما ... آه، خنجر می‌زنند

 

عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر

فی سبیل الله خنجر می‌زنند

 

عده‌ای هق‌هق‌کنان و عده‌ای

قاه اندر قاه خنجر می‌زنند

 

ای برادر بد به دل وارد مکن

در زمان شاه خنجر می‌زنند!

 

سید حسن حسینی 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()