تو نیستی که ببینی ...

گر عقل پشت حرف دل ... (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢٩

 

گر عقل پشتِ حرفِ دل «اما» نمی‌گذاشت

تردید پا به خلوتِ دنیا نمی‌گذاشت

 

از خیرِ هست و نیستِ دنیا به شوق دوست

می‌شد گذشت ... وسوسه اما نمی‌گذاشت

 

اینقدر اگر معطلِ پرسش نمی‌شدم

شاید قطارِ عشق مرا جا نمی‌گذاشت

 

دنیا مرا فروخت ولی کاش دستِ کم

چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

 

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

 

گر عقل در جدالِ جنون مردِ جنگ بود

ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

 

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این‌چنین

در خون مرا به حالِ خودم وا نمی‌گذاشت

 

ما داغدار بوسۀ وصلیم چون دو شمع

ای کاش عشق سربه‌سر ما نمی‌گذاشت

 

فاضل نظری

 

دعوتید به کانال تلگرام من ... (ورود)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
من آن ستاره نامرئی ام که دیده نشد ... (محمد سلمانی / تب نیلوفری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩

 

من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد

صدای گریه‌ی تنهاییش شنیده نشد

 

من آن شهاب شرار آشنای شعله‌ورم

که جز برای زمین‌خوردن آفریده نشد

 

من آن فروغ فریبای آسمان گَردم

که با تمام درخشندگی، سپیده نشد

 

من آن نجابت درگیر در شبستانم

که تا وسوسه بر قامتش تنیده نشد

 

نجابتی که در آن لحظه‌های دست و ترنج

حریم عصمت پیراهنش دریده نشد

 

من از تبار همان شاعرم که سرو قدش

به استجابت دریوزگی خمیده نشد

 

همان کبوتر بی‌اعتنا به مصلحتم

که با دسیسه‌ی صیاد هم خریده نشد

 

رفیقِ من، همه تقدیم مهربانی تو ...

اگر چه حجم غزل‌های من قصیده نشد

 

محمد سلمانی، تب نیلوفری، غزل بیست و پنجم


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بی‌سر و پا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩

 

آخر، آب و گِلش کنار نیامد

دریا با ساحلش کنار نیامد

 

برکه دلش را فروخت اما دریا

با ماه کاملش کنار نیامد

 

باز به خاک آرمید هرچه که رویید

مزرعه با حاصلش کنار نیامد

 

از تو شکایت کنم که خلق بگویند

بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

 

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت

سوخت و با مشکلش کنار نیامد

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ماهی (غزلی از فاضی نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧

 

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

 

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

 

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

 

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

 

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم

خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چشم دیگر آهو (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠

 

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

 

رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...

چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

 

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

 

سایه‌ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

 

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

 

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت

غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

 

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بی‌زار (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸

 

ای که برداشتی از شانه‌ی موری باری

بهتر آن بود که دست از سر من برداری

 

ظاهر آراسته‌ام در هوس وصل، ولی

من پریشان‌ترم از آنم که تو می‌پنداری

 

هرچه می‌خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری

 

موجم و جرأت پیش آمدنم نیست، مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

 

بی‌سبب نیست که پنهان شده‌ای پشت غبار

تو هم ای آینه از دیدن من بیزاری؟!

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 5 - می‌روی اما بدان (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٧

 

سکّه‌ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر است

خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است

 

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می‌روی اما بدان دریا ز من پایین‌تر است

 

ما چنان آیینه‌ها بودیم، رو در رو ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین‌تر است

 

گر جوابم را نمی‌گویی، جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

 

سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین‌تر است

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 4 – بی‌خبر (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱

 

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

 

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

 

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

 

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست خداحافظی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸

 

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

 

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای دوست

ناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم

 

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

 

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو

حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

 

ای کشتی جان حوصله کن می‌رسد آن روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

 

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

 

ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦

 

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

 

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می‌آورد بویش

 

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

 

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

 

هزار مرتبه پرسیدم از خودم او کیست

که این غریب نهاده‌است سر به زانویش؟

 

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

 

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده‌اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

 

کسی‌ست وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

 

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

 

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش
 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خاطره‌ی من (غزلی از فاضل نظری/ آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦

 

پلک فرو بستی و دوباره شمردی

فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

 

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم

چون که شکستم، چرا دریغ نخوردی؟

 

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم

دست مرا با غرور و خنده فشردی

 

این همه‌ی قصه‌ی تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

 

خاطره‌ها رفته‌اند! خاطره‌ی من

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
تردید یقینی (غزلی از فاضل نظری / ان ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳۱

 

تقدیر نه در رمل نه در کاسه‌ی چینی‌ست؟!

آینده‌ی ما دورتر از آینه‌بینی‌ست

 

ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم

ای باد! سرانجام تو هم گوشه‌نشینی‌ست

 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم؛ عشق زمینی‌ست

 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه، تردید در این باره یقینی‌ست

 

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما

خون میخورم از دست تو و باز غمی نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اسم و رسم (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸

 

چنان رسم زمان از یادها برده‌ست نامم را

که دیگر کوه هم پاسخ نمی‌گوید سلامم را

 

به خون غلتیده‌ام در زخم خنجرها و با یاران

وصیت کرده‌ام از هم نگیرند انتقامم را

 

قنوتم را کف دست شراب انگاشتند اما

من آن رندم که پنهان می‌کنم در خرقه جامم را

 

سر سجاده‌ام بودم که گیسوی تو در هم ریخت

نظرهای حلال و آرزوهای حرامم را

 

فراموشی حریری از غبار افکنده بر سنگی

ازین پس می‌نوازد عطر تنهایی مشامم را

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اشک روی نقاشی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٥

 

بی‌گمان من هم که مهرت را به جانم داشتم

مثل مردم چشم در سود و زیانم داشتم

 

با شکستم دشمنان را شادمان کردم، ولی

کاش، نفعی هم برای دوستانم داشتم

 

مثل یک فواره حکم سرنگونی با من است

شرم‌ها از شوق‌های ناگهانم داشتم

 

مثل اشک روی نقاشی به هم آمیختم

رنگ‌هایی را که در رنگین کمانم داشتم

 

گرچه می‌دانستم آخر خود مرا خواهی فروخت

انتظار دیگری از باغبانم داشتم

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
صاحب اسم (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧

 

از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید

سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید

 

دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد

دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید

 

به ریگ همسفر رودخانه می‌گفتم

از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید

 

قبول کن که نفاق از فراق تلخ‌تر است

قبول کن که از این تلخ‌تر نخواهم دید

 

فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا

که تیر آهم را بی‌اثر نخواهم دید

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کبوترانه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱

 

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاده کرده است و گرفتار کرده است

 

بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا

از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

 

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

 

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه‌کار کرده است

 

چون سرو سرفرازم و نزد تو سربه‌زیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است!

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سر به مهر (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳


تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

 

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

 

هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش‌سرا

هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

 

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

 

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف‌هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خوشبخت (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤


خوشبخت، یوسف به سفر رفته‌ی من است

یار سراغ دگر رفته‌ی من است

 

آینده و گذشته‌ی محتوم من یکی‌ست

تقدیر، خنجر به جگر رفته‌ی من است

 

این چشمه‌ای که بر سر خود می‌زند مدام

فواره نیست، طاقت سر رفته‌ی من است

 

مست و است و شور‌بخت که سر می‌زند به سنگ

دریا جوانی به هدر رفته‌ی من است

 

هر غنچه‌ای که سر زند از خاک، بعد از این

لبخند یوسف به سفر رفته‌ی من است

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
هست و نیست (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠


چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

 

می‌رسد و می‌گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

 

حسرت آزادی‌ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

 

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 

کیست که چون من به تو دل بسته است؟

مثل من ای دوست بسی هست و نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دیوار به آیینه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

آیینه به دست آمده‌ام بر سر بازار

 

هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست

یادآوری خاطره‌ی بوسه‌ی دیدار

 

روزی که شکست آینه با گریه چه می‌گفت؟

دیوار به آیینه و آیینه به دیوار!

 

کشتم دل خود را که نبینم دگری را

یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

 

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است

آزاد و گرفتارم آزاد و گرفتار

 

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد

برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

 

تا لحظه‌ی بوسیدن او فاصله‌ای نیست

ای مرگ به قدر نفسی دست نگه‌دار

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
داستان (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

 

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟

 

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

 

چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است

ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟

 

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

 

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
افسانه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!

باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می‌کنی؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می‌کنی

 


عشق است و گفته‌اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می‌کنی


 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
قفس باز (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

 

دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

 

کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

 

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک

فواره‌ای بین زمین و آسمانم

 

آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم

اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم

 


قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان

دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟


 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ساده (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

پرشد آیینه از گل چینی

آه از این جلوه‌های تزیینی

 

گفته بودی چگونه می‌گریم

به همین سادگی که می‌بینی

 

سکه‌ی زندگی دو رو دارد

گاه غمگین و گاه غمگینی

 

شاخه‌های همیشه بالایی

ریشه‌های همیشه پایینی

 

عاقبت میهمان یک نفریم

مرگ با طعم تلخ شیرینی

 

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آنی من و آنی او (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤

شیداتر از این شدن چگونه؟

رسواتر از این شدن چگونه؟

 

بیهوده به سرمه چشم داری

زیباتر از این شدن چگونه؟

 

من پلک به دیدن تو بستم

بیناتر از این شدن چگونه؟

 

پنهان شده در تمام ذرات

پیداتر از این شدن چگونه؟

 

ای با همه، مثل سایه همراه

تنهاتر از این شدن چگونه؟

 

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسواتر از این شدن چگونه؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
همگی لیلی یک مجنونیم (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦

ما نه سقراط، نه افلاطونیم

منطق و فلسفه‌ی اکنونیم

 

هرچه همرنگ جماعت بشویم

باز هم وصله‌ی ناهمگونیم

 

از تماشای انار لب رود

سیرچشمیم ولی دل‌خونیم

 

من و آیینه به هم مجتاجیم

من و آیینه به هم مدیونیم

 

به طوافم مبر ای سرگردان

ما از این دایره‌ها بیرونیم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

http://mojesorkh.persianblog.ir/


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کمترین فایده ی عشق (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤

راز این داغ نه در سجده‌ی طولانی ماست

بوسه‌ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

 

موج با تجربه‌ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده‌ی عشق پشیمانی ماست

 

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه‌ی ویرانی ماست

 

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه‌ی پنهانی ماست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حلقه ی دوزخ ... (غزلی از فاضل نطری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

اگر چون رود می‌خواهد که با دریا بیامیزد

بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد

 

به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند

به ساحل گفته‌اند از صحبت دریا بپرهیزد

 

چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه می‌گیریم

که با این معصیت‌ها آبروی ما نمی‌ریزد

 

بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم

مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد

 

در این پیرانه سر، سجاده‌ای دارم که می‌ترسم

خدا با آن مرا از حلقه‌ی دوزخ بیاویزد

 

مرا روز قیامت با غمت از خاک می‌خوانند

چه محشر می‌شود مستی که از خواب تو برخیزد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن چشم آهو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳

دین راهگشا بود و تو گمگشته‌ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

 

آهو نگران است، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

 

اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هرجا بروی باز گرفتار زمینی

 

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی

 

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

 

هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی

هم باغ سبک‌مایه‌ی فردوس برینی

 

ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟

در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
پزواک ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤

بستن زلف رها سنگدلی می‌خواهد

دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌خواهد

 

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا

عشق بی‌چون‌و‌چرا سنگدلی می‌خواهد

 

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی

سرزنش کردن ما سنگدلی می‌خواهد

 

کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می‌خواهد

 

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا

سنگ ماند به خدا سنگدلی می‌خواهد

 

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا

دل ندادن به بلا سنگدلی می‌خواهد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سربسته ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم

دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

 

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟

جذبه‌ی دیدن تو می‌کشد از هر طرفم

 

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست

چه کنم با چه کنم‌های دل بی هدفم؟

 

پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

 

زخم بیهوده نزن، سینه‌ام از قلب تهی‌ست

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چهار آینه ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده‌ست به تکرار

 

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

 

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

 

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم

بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار

 

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار

 

فاضل نظری، آن‌ها

www.mojesorkh.persianblog.ir


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
تهمت آبرو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

 

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سرزنش ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چتر ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠

اکنون که میل دوست به با من نشستن است

تقدیر من چو گرد به دامن نشستن است

 

شوق فناست یا عطش وصل؟! هرچه هست

چون آب بر حرارت آهن نشستن است

 

من سربلند غیرت خویشم در این مصاف

تیغ رقیب لایق بر تن نشستن است

 

طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست

پایان بی‌دلیل دویدن، نشستن است

 

در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش

با چتر زیر سایه‌ی بهمن نشستن است

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بعد از آن ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام، هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

 

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی‌ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن دو برادر ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

انتظار همه را نیز به آخر برسان

 

همه پرورده‌ی مهرند و من آزرده‌ی قهر

خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

 

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد

به جگرسوختگان داغ برابر برسان

 

مَردم از ماتم من شاد  و من از غم خشنود

شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

 

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند

مژده‌ی وصل برادر به برادر برسان

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خورشید فلک‌مرتبه را روی زمین یافت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه می‌ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می‌برد سر بی بدنش را

 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را

 

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را

***

آغوش گشاید به تسلای عزیزان؟

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را؟

 

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
رازدان ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧

ما را برای رونق بازار می‌خواهی

ای باغبان تا چند گل را خوار می‌خواهی

 

اسفندو فروردین ما فرقی نخواهد داشت

تقویم را بیهوده در تکرار می‌خواهی

 

پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست

حق با من است اما مرا بر دار می‌خواهی

 

ای دل چرا دست از سر من برنمی‌داری؟

تا کی مرا از زندگی بیزار می‌خواهی؟

 

ای عشق، ای سنگ صبور روزهای من

امشب خودت هم محرم اسرار می‌خواهی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از تماشای تو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می‌گیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد

 

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگِ تماشا از تماشای تو می‌گیرد

 

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خو درا از تماشای تو می‌گیرد

 

مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند

که این تکرار معنا از تماشای تو می‌گیرد

 

تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی

دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حباب ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱

 

هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم

بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم

 

زندگی تصویر بود، ای عمر، برگردان به من

سنگ‌هایی را که در مرداب و ماه انداختم

 

عشق با من نابرادر بود، چون عاقل شدم

یوسف خود را به دست خود به چاه انداختم

 

تا دل پرهیزگارم را ببینم توبه‌کار

با شعف خود را در آغوش گناه انداختم

 

سر برون آوردم از مرداب، رو بر آفتاب

چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اقلیت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸

بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می‌رویم

ما کمتریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند

یکدیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم

غم‌پروریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می‌بریم؟ حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن دیگر مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤

 

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

 

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

 

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
گاهی فقط سکوت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست

 

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست

 

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابرِ همگان، نابرابری‌ست

 

دشنام یا دعای تو در حق من یکی‌ست

ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه پروری‌ست!

 

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن روزها ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو نکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر

خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

 

راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
طفلِ زمین‌خورده ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳

 

بغض فروخورده‌ام، چگونه نگریم؟

غنچه‌ی پژمرده‌ام، چگونه نگریم؟

 

رودم و با گریه دور می‌شوم از خویش

از همه آزرده‌ام، چگونه نگریم؟

 

مرد مگر گریه می‌کند؟ چه بگویم

طفلِ زمین‌خورده‌ام، چگونه نگریم؟

 

تنگ پر از اشک و چشم‌های تماشا

ماهی دلمرده‌ام، چگونه نگریم!

 

پرسشم از راز بی‌وفایی او بود

حال که پِی برده‌ام، چگونه نگریم؟

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 2 – تقاطع ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

سفر بهانه‌ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

 

در ابروان من و گیسوان تو گرهی‌ست

گمان مبر که زمانِ گره‌گشایی ماست

 

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانه‌ی آغاز بی‌وفایی ماست

 

زمانه غیرِ زبان قفس نمی‌داند

بمان، که «پرزدن» حیله‌ی رهایی ماست

 

به روز وصل چه دل بسته‌ای؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه‌ی جدایی ماست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سر به هوا ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است

نفس نمی‌کشم، این آه از پیِ آه است

 

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت بلند است، عمر کوتاه است

 

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

 

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان‌ابروست

کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

 

اگر نبوسم، حسرت؛ اگر ببوسم، شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
می بینی که ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که

باز تکرار به بار آمده، می‌بینی که

 

سبزی سجده‌ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می‌بینی که

 

آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می‌بینی که

 

«حمد» هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده می‌بینی که

 

غنچه‌ای مژده‌ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که ...

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!

 

دلخون‌شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

 

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

 

بدخلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

 

یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه!

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 1 – گرفتار رهایی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

 

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین، تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
این جا و آن جا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند؟

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند؟

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی می‌کند؟

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

 

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند؟

 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه‌ی من با خیابانها چه فرقی می‌کند؟

 

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

 

فرصت امروز هم با وعده‌ی فردا گذشت

بی‌وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
باچه خضاب کرده ای؟ خون که حنا نمی شود! ... (غزلی از غلمرضا سازگار)
نویسنده : سپهر - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧

کلیم اگر دعا کند، بی تو دعا نمی شود

مسیح اگر دوا دهد، بی تو دوا نمی شود

 

اگر جدایی اوفتد میان جسم و جان من

قسم به جان تو، دلم از تو جدا نمی شود

 

گریه اگر کنم همی، بهر تو گریه می کنم

ورنه ز دیده ام عبث اشک رها نمی شود

صفا و مروه دیده ام، گرد حرم دویده ام

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود

 

کسی گشت گِرد تو، گِرد گنه نمی رود

پیروی خط کربلا اهل خطا نمی شود

 

عمر گذشت و وا نشد راه زیارتت به من

حاجت این شکسته دل چرا روا نمی شود؟

 

جز سر غرق خون تو که شد چراغ قافله

رأسِ بریده بر کسی راهنما نمی شود

 

ای بدن تو غرق خون، روی و سرِ تو لاله گون

باچه خضاب کرده ای؟ خون که حنا نمی شود!

 

کرب و بلا و کوفه شد سخت به عترتت ولی

هیچ کجا به سختیِ شام بلا نمی شود

 

چوب به دست قاتلت سوخت و گفت این سخن

جا سر بریده در طشت طلا نمی شود

 

سوز درون «میثمت» بوده شراری از غمت

ورنه ز شعرش اینچنین شور به پا نمی شود

 

حاج غلامرضا سازگار (میثم)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است؟

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

 

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

 

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

 

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست عشق از دامن دل دور باد ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

 

قیصر امین پور


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... (غزلی از افشین یداللهی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

افشین یداللهی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

 

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک‌خورده‌ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

 

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 

قیصر امین پور


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦

دور از همه مردم شده‌ام در خودم امشب

پیدا شده‌ام ، گم شده‌ام در خودم امشب

 

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریای تلاطم شده‌ام در خودم امشب

 

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته‌ست

یک باغ تبسم شده‌ام در خودم امشب

 

تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم

موسای تکلم شده‌ام در خودم امشب

 

باریده مگر نم نم نام تو به شعرم

باران ترنم شده‌ام در خودم امشب

 

هم دانه‌ی دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره‌ی گندم شده‌ام در خودم امشب

 

قیصر امین‌پور


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از زندگی، از این همه تکرار خسته ام ... (غزلی از محمدعلی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر! ... (غزلی ازقیصرامین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

 

پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!

تا که بگویم غم دل بیشتر

 

دوست‌ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

 

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر

 

هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

 

قیصرامین پور

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار ... (غزلی از حسین منزوی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩

یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار

شعری برای بختک، شعری برای آوار

 

تا این غبار می مرد، یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم، شعری برای رگبار

 

این شهرواره زنده ست، ‌اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی،‌ چیزی شبیه مردار

 

چیزی شبیه لعنت،‌ چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت،‌ چیزی شبیه ادبار

 

در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل، ‌بن بست های انکار

 

تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ‌آیینه های بیمار

 

عشقت هوای تازه ست، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار


از عشق اگر نگیرم جان دوباره، ‌من نیز

حل می شوم در اینان، این جرم های بیزار

 

بوی تو دارد این باد، ‌وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار

 

حسین منزوی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از این‌همه تکرار بدم می‌آید ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥

مار از پونه، من از مار بدم می‌آید

یعنی از عامل آزار بدم می‌آید

 

هم ازین هرزه علف‌های چمن بیزارم

هم ز همسایگی خار بدم می‌آید

 

کاش می‌شد بنویسم بزنم بر در باغ

که من از این‌همه دیوار بدم می‌آید

 

دوست دارم به ملاقات سپیدار روم

ولی از مرد تبردار بدم می‌آید

 

ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو

که من از کار تو بسیار بدم می‌آید

 

عمق تنهایی احساس مرا دریابید

دارد از آینه انگار بدم می‌آید

 

آه، ای گرمی دستان زمستانی من

بی‌تو از کوچه و بازار بدم می‌آید

 

لحظه‌ها مثل ردیف غزلم تکراریست

آری از این‌همه تکرار بدم می‌آید

 

محمد سلمانی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

 

در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 

محمد سلمانی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
هرشب میان مقبره ها راه می روم ... (غزلی از علی داوودی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸

باید که لهجه کهنم را عوض کنم

این حرف مانده در دهنم را عوض کنم

 

یک صبح تازه را بس‍ُرایم از آفتاب

شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

 

دارم میان مقبره‌ها راه می‌روم

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

 

بردار زخمهای مرا مرهمی بیار

بگذار وصله‌های تنم را عوض کنم

 

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود

از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

 

من که هنوز خسته باران دیشبم

فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

 

علی‌ داوودی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دستی از دور به هرم غزلم داشته باش ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦

با تو از خویش نخواندم، که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

 

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

 

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره احساس مذابت نکنم

 

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم!؟

 

فصلها حوصله سوزند بپرهیز که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

 

هر کسی خاطره ای داشت ، گرفت از من و رفت

تو بیندیش که تا بیهده قابت نکنم!!

 

محمدعلی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حضرت پاییز ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢

 

به مناسبت تولد خودم در اول مهر ...

 

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

 

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

 

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

 

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

 

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

 

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

 

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 

علیرضا بدیع


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤

عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید

به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید

 

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

 

تا درختان جوان راه من را سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

 

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

 

آتش از سینۀآن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

 

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

 

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

 

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانۀ دیگر بدهید

 

محمد سلمانی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳

آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

 

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب که از کنار تو آرام رد شدم

 

گم بودم از نگاه تمام ستارگان

تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم

 

دیدم تو را در آینه و مثل آینه

من هم دچار - از تو چه پنهان- حسد شدم

 

شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق

در عمق چشم های تو حبس ابد شدم

 

شاعر شدم! همان کسی که تو را خوب می سرود

مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

 

محمد سلمانی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
هر چه کردم نشوم از تو جدا بد تر شد ... (غزلی عاشقانه)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳

هر چه کردم نشوم از تو جدا بد تر شد

و نرفت از دل من مهر و وفا، بدتر شد

 

مثلا خواستم این بار موقر باشم

و به جای «تو» بگویم که «شما»، بدتر شد

 

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد

بلکه برعکس، فقط رابطه ها بدتر شد

 

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود

تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من

بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد...


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حاصل عقل ... (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

 

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

 

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده

عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

 

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد!

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بارانی ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠

با همه‌ی بی‌سروسامانی‌ام

باز به دنبال پریشانی‌ام

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی‌ام

 

آمده‌ام تا تو نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی توفانی‌ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آماده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

 

آمده‌ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

 

خوبترین حادثه میدانمت

خوبترین حادثه می‌دانی‌ام؟

 

حرف بزن بغض مرا باز کن

دیرزمانی‌ست که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

 

محمدعلی بهمنی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد ... (غزلی از مهدی عابدی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧

خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد

خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد

 

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست

اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

 

خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد

از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

 

بزرگی! مهربانی! بی‌دریغی! آن قدر خوبی!

که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!

 

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد

دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد

 

غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند

به زیر بیت بیتش آفرینی از تو امضا زد

 

مهدی عابدی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غربت ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧

 

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها

که چشم باران دارم ز خشکسالی‌ها

 

به باد حادثه بالم اگر شکسته٬چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!

 

چه غربتی‌ست٬عزیزان من کجا رفتند؟

تمام دور و برم پر ز جای خالی‌ها

 

زلال بود و روان رود رو به دریایم

همین که ماندم، مرداب شد زلالی‌ها

 

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها

 

قیصر امین پور


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کاش سری داشتم افسانه ای ... (غزلی از محمد سلمانی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸

کاش سری داشتم افسانه‌ای

همسفری داشتم افسانه‌ای

 

کاش که در لحظه‌ی بیچارگی

چاره‌گری داشتم افسانه‌ای

 

کاش به جای پدر خاکی‌ام

ناپدری داشتم افسانه‌ای

 

عشق سر سفره‌ی من می‌نشست

ماحضری داشتم افسانه‌ای

 

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت

یا تبری داشتم افسانه‌ای

 

کاش زمانی که دلم می‌گرفت

از تو پری داشتم افسانه‌ای

 

محمد سلمانی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی هدیه به رهبر ...
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

(برای دیدن عکس به صورت کامل ذخیرش کنید، یا تو یه صفحه جدید باز کنید.)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند؟! ... (غزل حافظ)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند؟!

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

 

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

 

جز قلب تیره نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

 

گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید

مشکل حکایتی‌ست که تقریر می‌کنند

 

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

 

تشویش وقتِ پیر مغان می‌دهند و باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

 

صد مُلک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیرمی‌کنند

 

قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ای‌ست که تغییر می‌کنند

 

می خور که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

غزل حافظ شیرازی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
این غزلها همه جانپاره ی دنیای من اند ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

 

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می‌سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

 

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد

بغضشان، شیونشان، ضجه‌ی زیر و بمشان

 

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

 

زخم‌ها خیره‌تر از چشم تو را می‌جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

 

این غزلها همه جانپارهای دنیای من‌اند

لیک با این همه از بهر تو می‌خواهمشان

 

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند

بی صدا باد دگر زمزمه‌ی مبهمشان

 

فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که

او سرسپرده می‌خواست، من دل‌سپرده بودم

 

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می‌شد ... وقتی غروب می‌شد ...

کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
مثل زهری تلخ در شیرینی قندی کثیف ... (غزلی از مهدی عابدی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢

مثل زهری تلخ در شیرینی قندی کثیف

بر لبانت نقش بست آن‌روز لبخندی کثیف

 

خوب یادم هست آن لبخند زهرآلود را
پارک ساعی، ساعت شش، عصر اسفندی کثیف

 

پنج ماه از بیستم اسفند تا مرداد رفت
ما جدا اما رقم می‌خورد پیوندی کثیف

 

رفتی و در نکبت تنهایی‌اش جان کند دل

مثل یک زندانی مسلول در بندی کثیف

 

بی‌تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده‌ای؟

آسمانی تیره، برجی کج، دماوندی کثیف

 

مهدی عابدی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بیزارم از هر آن چه که دارم ... (غزلی از مهدی عابدی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠

بیزارم از هر آن چه که دارم، از این جهان خسته کننده

دنیای بی‌هیاهوی اطراف، اطرافیان خسته کننده

 

هستی هر آن چه رو کند این است: خورشید و کوه و خشکی و دریا

یک قطعه خاک پست غم‌انگیز، یک آسمان خسته کننده

 

حتی تو ای الهه‌ی زیبا! از چهره‌ات چه مانده؟ دریغا!

یک جفت گوی تیره‌ی بی‌روح، جفتی کمان خسته کننده

 

عشق تو خشک مثل ریاضی، فهم تو سخت مثل معما

چون و چرای ذهن عجیبت، یک امتحان خسته کننده

 

عمرم نه مثل قصه‌ی عشاق، نه داستان جنگ دلیران

کی می‌رسم به صفحه‌ی آخر، از این رمان خسته کننده؟

 

با دوربین چشم حقیرم، عکس از کدام صحنه بگیرم؟

طرح زمین رنگ پریده، رنگ زمان خسته کننده

 

مضحک‌تر آنکه خسته شدن را، ما مردمان به نقد نشستیم

مایی که بار خاطر خلقیم- ما شاعران خسته کننده!

 

مهدی عابدی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳

از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟

شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

 

پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب

می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم

بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

 

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما

نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف

ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز

حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم

آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آینه در جواب من باز سکوت می کند ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩

این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده‌ام ؟ جان دقایقم بگو

 

آینه در جواب من باز سکوت می‌کند

باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو

 

جان همه شوق گشته‌ام طعنه‌ی ناشنیده را

در همه حال خوب من، با تو موافقم، بگو

 

پاک کن از حافظه‌ات شور غزل‌های مرا

شاعر مرده‌ام بخوان، گور علایقم بگو

 

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره‌های عقل را با من سابقم بگو

 

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی، اگر که لایقم، بگو

 

یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم

یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم، بگو...

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
لحظه های کاغذی ... (غزلی از قیصر امین پور)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

خسته‌ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

 

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

 

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی

پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

 

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

 

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری

 

روی میز خالی‌من، صفحه‌ی باز حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

 

قیصر امین‌پور


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بن بست ... (غزلی از افشین افشین یداللهی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

 

اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آن چه گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

 

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

 

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

 

بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

افشین یداللهی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را ... (غزلی از حامد عسکری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥

لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را

بخرام بر آشفته کنی "فرشچیان" را

 

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

 

معراج من این بس که در این کوچه بن بست

یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را

 

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیر و بر آشوب و بزن "جامه دران " را

 

ای کاش در این دهکده پیر بسوزند

هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را

 

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

 

قاموس غزل های منی بی برو برگرد

نگذار کسی بو ببرد این جریان را

 

حامد عسکری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

 

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

 

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

 

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی ... (غزلی از فریدون مشیری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می‌خواندم از لایتناهی

 

آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می‌رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی

 

وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان

خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی

 

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

 

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی

 

 فریدون مشیری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام ... (غزلی از حامد عسکری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩

 

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام

 

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

 

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

 

من از شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم!

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

 

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

 

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

 

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

 

این بیت آخر است، هوا گرم شد، بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

 

حامد عسکری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
نام که را بنویسم؟ ...
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧

 

دودلم اول خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

 

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود

با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

 

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است

بخدا خود تو بگو نام که را بنویسم

 

صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی

خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم

 

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

 

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

قصه درد به امّید دوا بنویسم

 

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است

پست باشم که پَی نان و نوا بنویسم

 

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس

پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

 

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد

که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

 

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

این دو را باز همینطور جدا بنویسم

 

شعر من با تو پر از شادی و شیرینکامیست

باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

 

با تو از حرکت دستم برکت می بارد

فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم

 

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای

تا در آن منظره ی روح گشا بنویسم

 

تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند

غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

 

عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد

گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت ... (غزلی از احسان نوری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧

آه گاهی با نگاهی می‌نشیند در دلت

با نگاهی مثل آهی می‌نشیند در دلت

 

خوابگرد خسته راه خانه را گم کرده‌است

می‌رسد از کوره راهی می‌نشیند در دلت

 

چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی

آن پری آن شاه ماهی می‌نشیند در دلت

 

عشق یک سو داغ هجران است و یک سو شوق وصل

در میان این دو راهی می‌نشیند در دلت

 

گرچه مغروری خودت هم خوب می‌دانی که او

چه بخواهی چه نخواهی می‌نشیند در دلت

 

چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی

با نسیمی اشتباهی مینشیند در دلت

 

احسان نوری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خنجر از بیگانه خوردن سخت و درمان سخت تر ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳

خنجر از بیگانه خوردن سخت و درمان سخت‌تر

نیشخند دوستان اما دوچندان سخت‌تر

 

خنده‌هایم خنده‌ی غم،‌ اشک‌هایم اشک شوق

خنده‌های آشکار از اشک پنهان سخت‌تر

 

چید بالم را و درهای قفس را باز کرد

روز آزادی‌ست از شب‌های زندان سخت‌تر

 

صبح گل آرام در گوش چنار پیر گفت:

هرکه تن را بیشتر پرورد، شد جان سخت‌تر

 

مرگ آزادی‌ست وقتی بال و پر داری، کنون

زندگی سخت است اما مرگ از آن سخت‌تر

 

علیرضا بدیع


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سیب سرخ (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

 

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

 

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

 

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چرا نمی فهمی؟ (غزلی عاشقانه)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠

 

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

 

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه

و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

 

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت

تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

 

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟

خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

 

ز عشق گفتم و باز حاضرم به تکرارش

بگو گه حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

 

و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

 

اسماعیلی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
مباش در پی کتمان که این گناه تو نیست ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩

مباش در پی کتمان ... که این گناه تو نیست

که عشق می‌رسد از راه و دل‌بخواه تو نیست

 

به فکر مسند محکم‌تری از این‌ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه‌گاه تو نیست

 

سیاه‌بخت‌تر از موی سر به زیر تو باد

هر آن که کشته‌ی ابروی سربه‌راه تو نیست

 

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

 

کشیده‌اند نشابور را به بند و هنوز

خیال صلح درین خیل روسیاه تو نیست

 

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب‌آور نگاه تو نیست ...

 

علیرضا بدیع 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
شاخه گلی برای مزار (معروف ترین غزل فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

 

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

 

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سرگردان (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

 

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم*

 

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد؟

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم ...

 

فاضل نظری

------------------------------------------------

* شاعر این بیت را در چاب جدید کتاب اقلیت (چاپ سوره ی مهر) حذف کرده است.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
و من به هیات پیراهنی برای زنم ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥

و من به هیات پیراهنی برای زنم ...

و سال‌هاست که در حال پیرتر شدنم

 

تمام البسه‌ی پشت شیشه معتقدند

که: بس که بی‌سروپایم، شبیه پیرهنم

□□

مرا- تو را به خدا!- یک نفر پسند کند

مرا که هدیه‌ی ناقابلی به یک بدنم!

 

شبی تو می‌رسی از پشت پنج‌شنبه‌ی بعد

نگاه می‌کنی از پشت ویترین به تنم:

 

- سلام! قیمت این چارخانه‌ها چند است؟

- سلام! چاره‌ی آن چاربوسه از دهنم!!!

 

قبول می‌کنی و می‌روی اتاق پُرو

و توی آینه تنها: تو من تو من تو منم...

 

میان پیکر ما هفت دگمه فاصله است

و هفت ثانیه‌ی بعد، با تو می‌بدنم!

 

شبانه می‌روی از ذهن جمعه‌ها، آن‌گاه

چگونه - خانم شلوار!- از تو دل بکنم؟

□□

«تو» رفت! نوبت این جالباسی پیر است

چقدر بی‌سرو پایم! چقدر مثل منم!

 

علیرضا بدیع


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
به روز واقعه بردار ابروانت را ... (غزلی از علیرضا بدیع)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥

به روز واقعه بردار ابروانت ر

برای دلبری آماده کن کمانت را

 

نگاه من پی معماری نوین تنت

به کشف آمده تاریخ باستانت را

 

رسیده تا کمرت گیسوان و  می‌ترسم

میان خرمن مو گم کنم میانت را

 

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟

علی‌الخصوص که دیدم تن جوانت را

 

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی

خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!

 

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است

نیم پیامبری راستین، زمانت را

 

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره‌ها

رسانده اند به جبریل دودمانت را

 

گرفته‌ام به غزل پیشی از چکاوک‌ها

تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

 

علیرضا بدیع


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی از حامد عسکری
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن

 

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نرون»

 

بر روی کاج پیر دلم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

 

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن

 

 

من قانعم تو را به خدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن

 

حامد عسکری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
قناعت(غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()