تو نیستی که ببینی ...

در کوچه های شهر بوی بهشت محرم است ...
نویسنده : سپهر - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧

در کوچه های شهر بوی بهشت محرم است

این شهر بی مجلس عزای حسینی جهنم است

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
عید الله الاکبر ... عید شما مبارک
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤

قال الله تعالی

وِلایه علی (بن ابیطالب) حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی

 

بی ذکر علی صومعه و دیری نیست

کس را پی درک ذات او سیری نیست

 

گفتند که از غیر علی چشم بپوش!

هرجا نگرم علی بود غیری نیست


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دست من و دامان تو ... آجرک الله یا صاحب الزمان ...
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی هدیه به رهبر ...
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

(برای دیدن عکس به صورت کامل ذخیرش کنید، یا تو یه صفحه جدید باز کنید.)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک رباعی عاشقانه
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩

 

سخت است که می نوش کس دیگر بود

شمع شب خاموش کس دیگر بود

 

با یاد کسی که دوستش داری

یک عمر در آغوش کس دیگر بود

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ناگزیر (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

 

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

 

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگزیر از ابرهایی عابرم*

 

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

در دل خود مؤمنم در چشم مردم کافرم

 

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چندصد سال است راه از باطنم تا ظاهرم

 

خلق می گویند ابری تیره در پیراهنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک؟!

هرچه باشد ناگزیرم، هرچه باشد حاضرم!!

فاضل نظری

------------------------------------------------

* شاعر این بیت را در چاپ جدید کتاب اقلیت به این صورت آورده:

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی در میان ابرهایی عابرم


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک رباعی از فاضل نظری
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧

یک رباعی از فاضل نظری برای حضرت عباس (س)

 

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیشامده این بار علمدار

 

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
تو نیستی که ببینی ... (فریدون مشیری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢

 

 تو نیستی که ببینی

 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

  چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 هنوز پنجره باز است

 تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

 درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

 به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

 به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

 که درنبودن تو

 مرا به باد ملامت گرفته اند

 ترا به نام صدا می کنند

 هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

 کنار باغچه

 زیر درخت ها لب حوض

 درون آینه پاک آب می نگرند

 تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

 طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

 تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

 به روی لوح سپهر

 ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

 چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

 هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

 به چشم همزدنی

 میان آن همه صورت ترا شناخته ام

 به خواب می ماند

 تنها به خواب می ماند

 چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

 تو نیستی که ببینی

 چگونه با دیوار

 به مهربانی یک دوست از تو می گویم

 تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

 جواب می شنوم

 تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

 به روی هرچه درین خانه ست

 غبار سربی اندوه بال گسترده است

 تو نیستی که ببینی دل رمیده من

 بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

 غروب های غریب

 در این رواق نیاز

 پرنده سکوت و غمگین

 ستاره بیمار است

 دو چشم خسته من

 در این امید عبث

 دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

 تو نیستی که ببینی...

 

فریدون مشیری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()