تو نیستی که ببینی ...

تردید یقینی (غزلی از فاضل نظری / ان ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳۱

 

تقدیر نه رمل نه در کاسه‌ی چینی‌ست؟!

آینده‌ی ما دورتر از آینه‌بینی‌ست

 

ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم

ای باد! سرانجام تو هم گوشه‌نشینی‌ست

 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم؛ عشق زمینی‌ست

 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه، تردید در این باره یقینی‌ست

 

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما

خون میخورم از دست تو و باز غمی نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اسم و رسم (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸

 

چنان رسم زمان از یادها برده‌ست نامم را

که دیگر کوه هم پاسخ نمی‌گوید سلامم را

 

به خون غلتیده‌ام در زخم خنجرها و با یاران

وصیت کرده‌ام از هم نگیرند انتقامم را

 

قنوتم را کف دست شراب انگاشتند اما

من آن رندم که پنهان می‌کنم در خرقه جامم را

 

سر سجاده‌ام بودم که گیسوی تو در هم ریخت

نظرهای حلال و آرزوهای حرامم را

 

فراموشی حریری از غبار افکنده بر سنگی

ازین پس می‌نوازد عطر تنهایی مشامم را

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اشک روی نقاشی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٥

 

بی‌گمان من هم که مهرت را به جانم داشتم

مثل مردم چشم در سود و زیانم داشتم

 

با شکستم دشمنان را شادمان کردم، ولی

کاش، نفعی هم برای دوستانم داشتم

 

مثل یک فواره حکم سرنگونی با من است

شرم‌ها از شوق‌های ناگهانم داشتم

 

مثل اشک روی نقاشی به هم آمیختم

رنگ‌هایی را که در رنگین کمانم داشتم

 

گرچه می‌دانستم آخر خود مرا خواهی فروخت

انتظار دیگری از باغبانم داشتم

 

فاضل نظری، آن‌ها 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
صاحب اسم (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧

 

از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید

سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید

 

دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد

دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید

 

به ریگ همسفر رودخانه می‌گفتم

از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید

 

قبول کن که نفاق از فراق تلخ‌تر است

قبول کن که از این تلخ‌تر نخواهم دید

 

فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا

که تیر آهم را بی‌اثر نخواهم دید

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کبوترانه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱

 

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاده کرده است و گرفتار کرده است

 

بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا

از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

 

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

 

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه‌کار کرده است

 

چون سرو سرفرازم و نزد تو سربه‌زیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است!

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سر به مهر (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳


تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

 

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

 

هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش‌سرا

هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

 

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

 

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف‌هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خوشبخت (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤


خوشبخت، یوسف به سفر رفته‌ی من است

یار سراغ دگر رفته‌ی من است

 

آینده و گذشته‌ی محتوم من یکی‌ست

تقدیر، خنجر به جگر رفته‌ی من است

 

این چشمه‌ای که بر سر خود می‌زند مدام

فواره نیست، طاقت سر رفته‌ی من است

 

مست و است و شور‌بخت که سر می‌زند به سنگ

دریا جوانی به هدر رفته‌ی من است

 

هر غنچه‌ای که سر زند از خاک، بعد از این

لبخند یوسف به سفر رفته‌ی من است

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
هست و نیست (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠


چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

 

می‌رسد و می‌گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

 

حسرت آزادی‌ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

 

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 

کیست که چون من به تو دل بسته است؟

مثل من ای دوست بسی هست و نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دیوار به آیینه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

آیینه به دست آمده‌ام بر سر بازار

 

هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست

یادآوری خاطره‌ی بوسه‌ی دیدار

 

روزی که شکست آینه با گریه چه می‌گفت؟

دیوار به آیینه و آیینه به دیوار!

 

کشتم دل خود را که نبینم دگری را

یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

 

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است

آزاد و گرفتارم آزاد و گرفتار

 

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد

برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

 

تا لحظه‌ی بوسیدن او فاصله‌ای نیست

ای مرگ به قدر نفسی دست نگه‌دار

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
داستان (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

 

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟

 

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

 

چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است

ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟

 

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

 

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
افسانه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!

باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می‌کنی؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می‌کنی

 


عشق است و گفته‌اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می‌کنی


 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
قفس باز (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

 

دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

 

کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

 

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک

فواره‌ای بین زمین و آسمانم

 

آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم

اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم

 


قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان

دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟


 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ساده (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

پرشد آیینه از گل چینی

آه از این جلوه‌های تزیینی

 

گفته بودی چگونه می‌گریم

به همین سادگی که می‌بینی

 

سکه‌ی زندگی دو رو دارد

گاه غمگین و گاه غمگینی

 

شاخه‌های همیشه بالایی

ریشه‌های همیشه پایینی

 

عاقبت میهمان یک نفریم

مرگ با طعم تلخ شیرینی

 

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آنی من و آنی او (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤

شیداتر از این شدن چگونه؟

رسواتر از این شدن چگونه؟

 

بیهوده به سرمه چشم داری

زیباتر از این شدم چگونه؟

 

من پلک به دیدن تو بستم

بیناتر از این شدن چگونه؟

 

پنهان شده در تمام ذرات

پیداتر از این شدن چگونه؟

 

ای با همه، مثل سایه همراه

تنهاتر از این شدن چگونه؟

 

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسواتر از این شدن چگونه؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
همگی لیلی یک مجنونیم (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦

ما نه سقراط، نه افلاطونیم

منطق و فلسفه‌ی اکنونیم

 

هرچه همرنگ جماعت بشویم

باز هم وصله‌ی ناهمگونیم

 

از تماشای انار لب رود

سیرچشمیم ولی دل‌خونیم

 

من و آیینه به هم مجتاجیم

من و آیینه به هم مدیونیم

 

به طوافم مبر ای سرگردان

ما از این دایره‌ها بیرونیم

 

فاضل نظری، آن‌ها

 

http://mojesorkh.persianblog.ir/


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کمترین فایده ی عشق (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤

راز این داغ نه در سجده‌ی طولانی ماست

بوسه‌ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

 

موج با تجربه‌ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده‌ی عشق پشیمانی ماست

 

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه‌ی ویرانی ماست

 

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه‌ی پنهانی ماست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حلقه ی دوزخ ... (غزلی از فاضل نطری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

اگر چون رود می‌خواهد که با دریا بیامیزد

بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد

 

به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند

به ساحل گفته‌اند از صحبت دریا بپرهیزد

 

چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه می‌گیریم

که با این معصیت‌ها آبروی ما نمی‌ریزد

 

بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم

مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد

 

در این پیرانه سر، سجاده‌ای دارم که می‌ترسم

خدا با آن مرا از حلقه‌ی دوزخ بیاویزد

 

مرا روز قیامت با غمت از خاک می‌خوانند

چه محشر می‌شود مستی که از خواب تو برخیزد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن چشم آهو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳

دین راهگشا بود و تو گمگشته‌ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

 

آهو نگران است، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

 

اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هرجا بروی باز گرفتار زمینی

 

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی

 

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

 

هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی

هم باغ سبک‌مایه‌ی فردوس برینی

 

ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟

در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
پزواک ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤

بستن زلف رها سنگدلی می‌خواهد

دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌خواهد

 

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا

عشق بی‌چون‌و‌چرا سنگدلی می‌خواهد

 

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی

سرزنش کردن ما سنگدلی می‌خواهد

 

کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می‌خواهد

 

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا

سنگ ماند به خدا سنگدلی می‌خواهد

 

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا

دل ندادن به بلا سنگدلی می‌خواهد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سربسته ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم

دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

 

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟

جذبه‌ی دیدن تو می‌کشد از هر طرفم

 

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست

چه کنم با چه کنم‌های دل بی هدفم؟

 

پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

 

زخم بیهوده نزن، سینه‌ام از قلب تهی‌ست

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چهار آینه ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده‌ست به تکرار

 

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

 

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

 

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم

بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار

 

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار

 

فاضل نظری، آن‌ها

www.mojesorkh.persianblog.ir


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
تهمت آبرو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

 

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سرزنش ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
چتر ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠

اکنون که میل دوست به با من نشستن است

تقدیر من چو گرد به دامن نشستن است

 

شوق فناست یا عطش وصل؟! هرچه هست

چون آب بر حرارت آهن نشستن است

 

من سربلند غیرت خویشم در این مصاف

تیغ رقیب لایق بر تن نشستن است

 

طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست

پایان بی‌دلیل دویدن، نشستن است

 

در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش

با چتر زیر سایه‌ی بهمن نشستن است

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بعد از آن ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام، هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

 

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی‌ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن دو برادر ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

انتظار همه را نیز به آخر برسان

 

همه پرورده‌ی مهرند و من آزرده‌ی قهر

خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

 

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد

به جگرسوختگان داغ برابر برسان

 

مَردم از ماتم من شاد  و من از غم خشنود

شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

 

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند

مژده‌ی وصل برادر به برادر برسان

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
خورشید فلک‌مرتبه را روی زمین یافت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه می‌ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می‌برد سر بی بدنش را

 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را

 

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را

***

آغوش گشاید به تسلای عزیزان؟

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را؟

 

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
رازدان ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧

ما را برای رونق بازار می‌خواهی

ای باغبان تا چند گل را خوار می‌خواهی

 

اسفندو فروردین ما فرقی نخواهد داشت

تقویم را بیهوده در تکرار می‌خواهی

 

پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست

حق با من است اما مرا بر دار می‌خواهی

 

ای دل چرا دست از سر من برنمی‌داری؟

تا کی مرا از زندگی بیزار می‌خواهی؟

 

ای عشق، ای سنگ صبور روزهای من

امشب خودت هم محرم اسرار می‌خواهی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
از تماشای تو ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می‌گیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد

 

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگِ تماشا از تماشای تو می‌گیرد

 

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خو درا از تماشای تو می‌گیرد

 

مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند

که این تکرار معنا از تماشای تو می‌گیرد

 

تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی

دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حباب ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱

 

هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم

بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم

 

زندگی تصویر بود، ای عمر، برگردان به من

سنگ‌هایی را که در مرداب و ماه انداختم

 

عشق با من نابرادر بود، چون عاقل شدم

یوسف خود را به دست خود به چاه انداختم

 

تا دل پرهیزگارم را ببینم توبه‌کار

با شعف خود را در آغوش گناه انداختم

 

سر برون آوردم از مرداب، رو بر آفتاب

چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
اقلیت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸

بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می‌رویم

ما کمتریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند

یکدیگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم

غم‌پروریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می‌بریم؟ حوصله‌ی شرح قصه نیست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن دیگر مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤

 

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

 

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

 

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
گاهی فقط سکوت ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست

 

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست

 

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابرِ همگان، نابرابری‌ست

 

دشنام یا دعای تو در حق من یکی‌ست

ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه پروری‌ست!

 

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن روزها ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو نکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر

خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

 

راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
طفلِ زمین‌خورده ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳

 

بغض فروخورده‌ام، چگونه نگریم؟

غنچه‌ی پژمرده‌ام، چگونه نگریم؟

 

رودم و با گریه دور می‌شوم از خویش

از همه آزرده‌ام، چگونه نگریم؟

 

مرد مگر گریه می‌کند؟ چه بگویم

طفلِ زمین‌خورده‌ام، چگونه نگریم؟

 

تنگ پر از اشک و چشم‌های تماشا

ماهی دلمرده‌ام، چگونه نگریم!

 

پرسشم از راز بی‌وفایی او بود

حال که پِی برده‌ام، چگونه نگریم؟

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 2 – تقاطع ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

سفر بهانه‌ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

 

در ابروان من و گیسوان تو گرهی‌ست

گمان مبر که زمانِ گره‌گشایی ماست

 

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانه‌ی آغاز بی‌وفایی ماست

 

زمانه غیرِ زبان قفس نمی‌داند

بمان، که «پرزدن» حیله‌ی رهایی ماست

 

به روز وصل چه دل بسته‌ای؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه‌ی جدایی ماست

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سر به هوا ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است

نفس نمی‌کشم، این آه از پیِ آه است

 

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت بلند است، عمر کوتاه است

 

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

 

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان‌ابروست

کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

 

اگر نبوسم، حسرت؛ اگر ببوسم، شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
می بینی که ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که

باز تکرار به بار آمده، می‌بینی که

 

سبزی سجده‌ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می‌بینی که

 

آنکه عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می‌بینی که

 

«حمد» هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده می‌بینی که

 

غنچه‌ای مژده‌ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می‌بینی که ...

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آن مغرور ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!

 

دلخون‌شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

 

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

 

بدخلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

 

یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه!

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سفر 1 – گرفتار رهایی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

 

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین، تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

فاضل نظری، آن‌ها

.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
این جا و آن جا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند؟

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند؟

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی می‌کند؟

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

 

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند؟

 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه‌ی من با خیابانها چه فرقی می‌کند؟

 

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

 

فرصت امروز هم با وعده‌ی فردا گذشت

بی‌وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟

 

فاضل نظری، آن‌ها


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
حاصل عقل ... (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

 

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

 

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده

عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

 

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد!

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سیب سرخ (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

 

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

 

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

 

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
شاخه گلی برای مزار (معروف ترین غزل فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

 

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

 

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
سرگردان (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

 

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم*

 

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد؟

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم ...

 

فاضل نظری

------------------------------------------------

* شاعر این بیت را در چاب جدید کتاب اقلیت (چاپ سوره ی مهر) حذف کرده است.


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
قناعت(غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

 

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

 

فاضل نظری


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
ناگزیر (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

 

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

 

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگزیر از ابرهایی عابرم*

 

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

در دل خود مؤمنم دو چشم مردم کافرم

 

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چندصد سال است راه از باطنم تا ظاهرم

 

خلق می گویند ابری تیره در پیراهنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک؟!

هرچه باشد ناگذیرم، هرچه باشد حاضرم!!

فاضل نظری

------------------------------------------------

*شاعر  این بیت را در چاپ جدید کتاب اقلیت به این صورت آورده:

خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی در میان ابرهایی عابرم


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بیم فروریختن (غزلی از فاضل نظری)
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

 (فاضل نظری)


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
غزلی چاپ نشده از فاضل نظری
نویسنده : سپهر - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸

 

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد  

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 

فاضل نظری 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یک رباعی از فاضل نظری
نویسنده : سپهر - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧

یک رباعی از فاضل نظری برای حضرت عباس (س)

 

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیشامده این بار علمدار

 

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()