تو نیستی که ببینی ...

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام ... (غزلی از محمدعلی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
دستی از دور به هرم غزلم داشته باش ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦

با تو از خویش نخواندم، که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

 

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

 

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره احساس مذابت نکنم

 

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم!؟

 

فصلها حوصله سوزند بپرهیز که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

 

هر کسی خاطره ای داشت ، گرفت از من و رفت

تو بیندیش که تا بیهده قابت نکنم!!

 

محمدعلی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
بارانی ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠

با همه‌ی بی‌سروسامانی‌ام

باز به دنبال پریشانی‌ام

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی‌ام

 

آمده‌ام تا تو نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی توفانی‌ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آماده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

 

آمده‌ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

 

خوبترین حادثه میدانمت

خوبترین حادثه می‌دانی‌ام؟

 

حرف بزن بغض مرا باز کن

دیرزمانی‌ست که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

 

محمدعلی بهمنی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
این غزلها همه جانپاره ی دنیای من اند ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

 

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می‌سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

 

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد

بغضشان، شیونشان، ضجه‌ی زیر و بمشان

 

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

 

زخم‌ها خیره‌تر از چشم تو را می‌جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

 

این غزلها همه جانپارهای دنیای من‌اند

لیک با این همه از بهر تو می‌خواهمشان

 

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند

بی صدا باد دگر زمزمه‌ی مبهمشان

 

فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که

او سرسپرده می‌خواست، من دل‌سپرده بودم

 

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می‌شد ... وقتی غروب می‌شد ...

کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳

از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟

شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

 

پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب

می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم

بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

 

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما

نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف

ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز

حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم

آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
آینه در جواب من باز سکوت می کند ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩

این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده‌ام ؟ جان دقایقم بگو

 

آینه در جواب من باز سکوت می‌کند

باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو

 

جان همه شوق گشته‌ام طعنه‌ی ناشنیده را

در همه حال خوب من، با تو موافقم، بگو

 

پاک کن از حافظه‌ات شور غزل‌های مرا

شاعر مرده‌ام بخوان، گور علایقم بگو

 

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره‌های عقل را با من سابقم بگو

 

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی، اگر که لایقم، بگو

 

یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم

یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم، بگو...

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

 

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

 

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

 

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

 

محمد علی بهمنی


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()
یادگار تو ... (غزلی از محمد علی بهمنی)
نویسنده : سپهر - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠

 

 

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 

در دفتر همیشه‌ی من ثبت می‌شود

این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

 

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند

همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

 

آن کوپه‌ی تهی منم آری که مانده‌ام

خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

 

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

 

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه‌ی عسرت، مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

 

محمد علی بهمنی

 


comment هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... ()