سفر 4 – بی‌خبر (غزلی از فاضل نظری / آن ها)

 

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

 

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

 

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

 

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

 

فاضل نظری، آن‌ها 

/ 6 نظر / 672 بازدید
یسنا

این شعرها به اندازه ای زیبا هستند که هوس چند بار دوباره مرور کردنشان به جان آدمی میافتد.ممنون

یسنا

کاش بارانی ببارد قلب ها را ترکند بگذرد از هفت بند ما ، صدا را ترکند قطه قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را ترکند بشکند درهم طلسم کهنه این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را ترکند مثل طوفان بزرگ نوح درصبحی شگرفت سرزمین سینه ها تا ناکجا را ترکند چترها را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران که می بارد شما را ترکند...

جواد

سام دوست عزیز وبلاگ بسیار زیبایی داری و مطالب مفید من با اجازه چند تا از شعرهایت را کپی کردم......ممنون از احساس سرشاری که داری....

یسنا

سلام. پس قالب وبتون کو؟ شایدم سرعت اینترنت خیلی پایین هنوز لود نشده

یسنا

وقتش نشده شعر جدید بذارید؟