دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... (غزلی از افشین یداللهی)

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

افشین یداللهی

/ 2 نظر / 248 بازدید
غزل

همه شعر هات عالی بوندن یه چیزی که خیلی تعجب کردم این بود که سلیقه منو شما خیلی بهم نزدیک مخصوصا شاعر هایی که ازشون شعر گذاشتید بازم ممنون واقعا خسته نباشی

...

سلام وبلاگتون عالی بود .... ممنون