او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم ... (غزلی از محمد علی بهمنی)

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که

او سرسپرده می‌خواست، من دل‌سپرده بودم

 

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می‌شد ... وقتی غروب می‌شد ...

کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

 

محمد علی بهمنی

/ 3 نظر / 118 بازدید
مهدی ج

سلام . بسیار ممنون از حسن انتخاب شما / غزل بسیار زیبای محمد علی بهمنی فوق العادست . من عاشق مصرع چهارم این غزلم ( کلا تصویر این غزل با رحیات یه دسته خاصی از آدمها ......... باز تشکر

ناخدا

سلام دنبال این شعر بودم ممنونم بابت زحمتی که کشیدی[گل]

زهرارحیمی

سلام وب جالبی داری به منم سر بزنین ممنون میشم مرسی