چهار آینه ... (غزلی از فاضل نظری / آن ها)

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده‌ست به تکرار

 

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

 

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

 

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم

بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار

 

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار

 

فاضل نظری، آن‌ها

www.mojesorkh.persianblog.ir

/ 5 نظر / 57 بازدید
حامد

یک بار دگر خواندم و گفتم : بیزارم و بیزارم و بیزارم و بیزار

ماریا10

سلام غزل عالی ای بود یه سر به ما بزنید اگه دوست داشتید برای تبادل لینک در خدمتیم

زهره

سلام دوست عزیز وبلاگتون بسیار زیباست . غزلها ، یکی از یکی زیباتر . واقعا" که از خوندن اونا غرق لذت شدم . لحظات خوبی و توی وبلاگتون داشتم ، ازاین بابت ممنونم . براتون آرزوی بهترینها رو دارم شاد و پیروز باشید .[لبخند][گل][گل][گل][گل][گل] راستی اگه اجازه بدید برام باعث افتخاره که لینکتون کنم . بازم ممنون .

کریمی

ممنون به خاطر حسن انتخابتون دوست عزیز . غزل های زیبایی انتخاب کردید هرچند قبلا بیشترشون رو خونده بودم ولی گلچین قشنگی دارید[گل]