یادگار تو ... (غزلی از محمد علی بهمنی)

 

 

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 

در دفتر همیشه‌ی من ثبت می‌شود

این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

 

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند

همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

 

آن کوپه‌ی تهی منم آری که مانده‌ام

خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

 

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

 

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه‌ی عسرت، مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

 

محمد علی بهمنی

 

/ 4 نظر / 110 بازدید
توران

درود بر شما که با ذوق و ریبا شناسی اشعار استاد را انتخاب کردید خوانذم و لذت برذم . سپاس

کیمیا

سلام استاد عزیزامیدوارم همیشه سربلند وپاینده باشید اشعارتون مثل همیشه زیباست

حانی خشگله

استااااااد اجااااازه حصار درسته ن حسار....افتاد؟؟؟؟؟