از زندگی، از این همه تکرار خسته ام ... (غزلی از محمدعلی بهمنی)

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی

/ 7 نظر / 1699 بازدید
روح

خیلی زیبا بود حس خیلی خوبی داشت

رهگذر

شعر بسیار زیبایی بود و انتخابی شایسته تر.مرسی

رضوان معین پور

سلام نظرم مربوط به شعر فاضل نیست بلکه میخواستم ازت به خاطر وبلاگ پر محتوا وبسیار بسیار کاربردی ت تشکر کنم با افتخار لینک شدی[دست][گل]

یسنا

شعر دلنشینی بود. امیدوارم هیچ وقت هیچ کس مصداق این شعر نشود.

غزل

سپاس از اینکه شعرهای زیبای استاد را نوشته اید خواندم و لذت بردم مانا وپایدار باشید

انیتا

منم خستم