غزلی چاپ نشده از فاضل نظری

 

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد  

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 

فاضل نظری 

/ 3 نظر / 390 بازدید
سحر

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سلام روز بخیر خوبید ..خیلی پرمحتوا و زیبا بود....با آپ جدیدی حضور سبزت را به انتظار نشسته ام...روزت دل انگیز مهربان[گل]

آوا

عالی عالی عالی.......... مثل همیشه

آروشا

من هلاک غزل هاشونم مستِ مست