کاش سری داشتم افسانه ای ... (غزلی از محمد سلمانی)

کاش سری داشتم افسانه‌ای

همسفری داشتم افسانه‌ای

 

کاش که در لحظه‌ی بیچارگی

چاره‌گری داشتم افسانه‌ای

 

کاش به جای پدر خاکی‌ام

ناپدری داشتم افسانه‌ای

 

عشق سر سفره‌ی من می‌نشست

ماحضری داشتم افسانه‌ای

 

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت

یا تبری داشتم افسانه‌ای

 

کاش زمانی که دلم می‌گرفت

از تو پری داشتم افسانه‌ای

 

محمد سلمانی

/ 6 نظر / 235 بازدید
من

شعر زيبايي بود

امین

بیشتر با غزلی حال می کنم که به آدم طرب بده! شور.نشاط.امید! البته این نظر منه. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه کران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی ..... حافظ

صاد

سلام ، دمت گرم دل ما که خیلی گرفته ، واقعاً ای کاش از او پری داشتم افسانه ای ، اما...

رسا

سلام . ممنون از این همه شعرهای پرمحتوا و با معنی . راستش چند وقتی بود به دنبال شعر بی حرمتی .... می گشتم و امروز موفق شدم تو وب شما پیداش کنم . مرسی . هرکه رادیدم خیانت کردو رفت هرکه با من یار من نبود هرکه امد بر دلم زخمی گذاشت خود ندانستم از این غمها چه سود

با شعر کاش زمانی که دلم میگرفت.... دلم رفت .... مرسی دوست عزیز از قلم زیبات ....

سارا

عالی بود