طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری (غزلی از فاضل نظری / آن ها)

 

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

 

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می‌آورد بویش

 

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

 

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

 

هزار مرتبه پرسیدم از خودم او کیست

که این غریب نهاده‌است سر به زانویش؟

 

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

 

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده‌اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

 

کسی‌ست وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

 

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

 

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش
 

فاضل نظری، آن‌ها

/ 5 نظر / 115 بازدید
یسنا

سلام. خیلی زیبا بود.چقدر همه ی صحنه ها خوب توصیف وبازگوشده.

یسنا

سلام. از انجایی که شما تمایلی به قراردادن شعر جدید ندارید پس درموردتصویر سردر وبلاگتون نظربدیم البته شما نظرخواهی نکردید ولی خوب خیلی ازما عادت داریم بدون سوال جواب بدیم. سه تصویر اول یه غم وناراحتی خاصی دارندشاید یکم بیشترازحد معمولی من یاد حضرت آدم افتادم ولی تصویر اخرکاملا درتضاد با بقیه .من یادقابیل افتادم یه جورحس وحشت وترس وبهت توچشماشه شایدم ترس ازمرگ .معنی جای گلوله هارو هم متوجه نشدم.شایدم من کاملا اشتباه درک کردم .

یسنا

بسیارسپاسگذارم ازلطفتان. ممنونم از راهنمایتان، متوجه معنای تصاویرشدم.

عمو علی

اهلی شیرازی خوش آن که تو بازآیی و من پای تو بوسم چون سایه‌ی زلف تو قدم‌های تو بوسم هر جا که تو روزی نفسی جای گرفتی آن‌جا روم و گریه‌کنان جای تو بوسم ... در باغ روم بی‌تو و هر سرو که بینم پایش به هوای قد و بالای تو بوسم روی تو تصوّر کنم و لاله و گل را از حسرت رخسار دلارای تو بوسم هر جا که غزالیست چومجنون سر و چشمش در آرزوی نرگس شهلای تو بوسم خواهم که شوی مست شکرخواب صبوحی در خواب مگر لعل شکرخای تو بوسم من، اهلیِ درویش توام، ای شه خوبان دستی که ببوسم، به تمنای تو بوسم اهلی شیرازی [گل]

میلاد

خیلی زیبا.... اتفاقی با اینجا آشنا شدم ولی واقعاً این لحظه هایی که اینجا بودم لذت بردم...