اشک روی نقاشی (غزلی از فاضل نظری / آن ها)

 

بی‌گمان من هم که مهرت را به جانم داشتم

مثل مردم چشم در سود و زیانم داشتم

 

با شکستم دشمنان را شادمان کردم، ولی

کاش، نفعی هم برای دوستانم داشتم

 

مثل یک فواره حکم سرنگونی با من است

شرم‌ها از شوق‌های ناگهانم داشتم

 

مثل اشک روی نقاشی به هم آمیختم

رنگ‌هایی را که در رنگین کمانم داشتم

 

گرچه می‌دانستم آخر خود مرا خواهی فروخت

انتظار دیگری از باغبانم داشتم

 

فاضل نظری، آن‌ها 

/ 9 نظر / 17 بازدید
yasamana

سلام.اتفاقی وبتونو دیدم. بروز وعالی بود. بمنم سربزنید. خوشحال میشم.

yasamana

ممنون ازینکه سرزدید. همه زندگيم " درد" است؛ درد... نمي دانم عظمت اين كلمه را درك مي كني يا نه؟ وقتي مي گويم درد، تو به دردي فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از يك بيماري شديد بكشد... نه؛ روحم درد مي كند

yasamana

nemidonam che haliyam vaghti vebetono mibinam. hamishe aali bashid

یسنا

اى کریم اهل بیت علیهم السلام! قلب اندوهگینمان در عزایت ، دیدار و شفاعتت را در قیامت مى طلبد تا طعم بخشندگى تو را دریابیم. شهادت کریم اهل بیت تسلیت باد. _____________________________________ ممنون که شعر جدید گذاشتید جای خالیش حس میشد .

مسعود غلامی

مانند همیشه عالی بودهمیشه پیگیر خواندن غزل های وبلاگ شما هستم. خوشحال می شوم نیم نگاهی نیز به شعر های وبلاگ من داشته باشید. و باعث افتخار من می شود اگر در وبلاگ شما ثبت گردد.. بی نهایت ممنون

هادی

چاره عشق ای رفیقان چاره جوئید بهر عشق *********** هر دمی نزدیک گردد قهر عشق یار ما صبرش به پایان آمده *********** وای از آن نعره ها و جهر عشق از جهان جز سم و زهرابی نماند *********** سرکشید از عشق جام زهر عشق -------------------------------------------- عصر جدید عجب دوریست دور پوچ ماشین *********** زیارتگاه هیچی های بی دین همه هفتاد و دو مذهب یکی شد *********** و نام مذهبش تکنولوژی شد نه عشق و عقل مانده این بشر را ********** همه آداب باشد گاو و خر را ...دروغ هر چه بزرگتر باورش بیش ********** جنون هر چه تباه تر یاورش بیش تلویزیون شده پیغمبر خلق ********** کامپیوتر امام و دلبر خلق عجب بین این بشر در آسمان است ********** ولیکن بنده یک لقمه نان است پائیز 1375 -------------------------------------------- دازگاره ( زادگاه مولف ) چه خورشیدی ز دازگاره عیان شد ********** چه دریائی از آن وادی روان شد چه داغ جان فروزی شد به دلها ********** چه عشق خانمانسوزی بجان شد عجب کشف

محمد

تنهایی.. حسی که به هزینه هنگفت معنا شده برام.. وب خوبی داری به منم سر بزن مرسی

ناصرحسین

سلام زیبا مثل همیشه من شما رو پدر غزل پست مدرن میدانم تقدیم به شما: حرکت یعنی زندگی ومن کوه های مرده ایی را دیده ام که گاهی حرکت می کنند وخوب دلشان را می تکانند مثل زیلوی غبار گرفته ایی که هر غروب مادر می تکاندش کوهها فقط بدرد این می خورند که یک روز مردی از آنسویش بیاید وما را با خود ببرد. وبدرد اینکه غروب هر روز خورشید را پشتش پنهان کند تا دیگر سنگ های داغ پاهای لخت خواهر کوچکم را نسوزاند دوستار شما

مجتبی خرسندی

سلام داداش به روز نمیکنی؟ مامنتظریم ها