دیوار به آیینه (غزلی از فاضل نظری / آن ها)

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

آیینه به دست آمده‌ام بر سر بازار

 

هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست

یادآوری خاطره‌ی بوسه‌ی دیدار

 

روزی که شکست آینه با گریه چه می‌گفت؟

دیوار به آیینه و آیینه به دیوار!

 

کشتم دل خود را که نبینم دگری را

یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

 

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است

آزاد و گرفتارم آزاد و گرفتار

 

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد

برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

 

تا لحظه‌ی بوسیدن او فاصله‌ای نیست

ای مرگ به قدر نفسی دست نگه‌دار

 

فاضل نظری، آن‌ها

/ 1 نظر / 343 بازدید
نازترین ستاره

بايد کسي را پيدا کنم که دوستم داشته باشد ، آنقدر که يکي از اين شب هاي لعنتي آغوشش را براي من و يک دنيا خستگيم بگشايد ؛ هيچ نگويد و هيچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگيرد بعد همانجا بميرم تا نبينم روزهاي آينده را … روزي که دروغ ميگويد ، روزي که ديگر دوستم ندارد ، روزهايي که ديگر مرا در آغوش نمي گيرد و روزي که عاشق ديگري مي شود .