با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ... (غزلی از علیرضا بدیع)

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم و  بی دوست پریشان

 

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گبند مینوست پریشان

 

مجموعه‌ی ناچیز من آشفته‌ی او باد

آنکس که وجودم همه از اوست پریشان

 

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

ماهی که پری‌خوست پری‌روست پریشان

 

با حوصله‌ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

علیرضا بدیع

 

/ 2 نظر / 24 بازدید
sun

سلام سال نو مبارک امیدوارم همیشه موفق باشید و پیروز خوشحال می شم که به وبلاک من یک سر بزنید امیدوارم که اگر سر زدید این سر زدن تداوم داشته باشه http://sun1360.persianblog.ir/ به امید دیدار