بی‌سر و پا (غزلی از فاضل نظری / آن ها)

 

آخر، آب و گِلش کنار نیامد

دریا با ساحلش کنار نیامد

 

برکه دلش را فروخت اما دریا

با ماه کاملش کنار نیامد

 

باز به خاک آرمید هرچه که رویید

مزرعه با حاصلش کنار نیامد

 

از تو شکایت کنم که خلق بگویند

بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

 

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت

سوخت و با مشکلش کنار نیامد

 

فاضل نظری، آن‌ها

/ 6 نظر / 410 بازدید
یسنا

[گل][لبخند]

شبنمکده

درود لذت بردم خدا برای بغل آفرید حوا را برای ماه عسل آفرید دنیا را

یسنا

باز می خواهم ترا پیدا كنم با تو شاید خویش را معنا كنم من كی ام؟ گر خودشناسی داشتم كی ز خود بودن هراسی داشتم؟ های... ای آئینه معنا كن مرا گم شدم در خویش پیدا كن مرا فرصتی تا رود را پیدا كنم قطره قطره خویش را دریا كنم اهرمن دارد مجابم می كند لای لای اش گاه خوابم میكند آه... اگر این قطره در شن گم شود ظاهرم در چاه باطن گم شود شیشه این دیو در دست من است همت اما وای... با اهریمن است های... ای آئینه تصویرم مكن آن چه میخواهد "منِ" پیرم مكن های... ای آئینه حاشا كن مرا گم كن و آزاد، پیدا كن مرا با من دریاییِ من موج باش در حضیض من هوای اوج باش می توانی می توانی آنِ من بازگردانی منِ انسانِ من شیخ ما دیریست شبها با چراغ دیگر از انسان نمی گیرد سراغ الفتی تا ما چراغ او شویم خانه خانه در سراغ او شویم "محمد علی بهمنی

بیتا

شعر های اقای فاضل نظری واقعا تکند . خیلی عالین ممنونم لطفا زیاد بزارین[لبخند]

یسنا

شعرجدید دیگه قرار نمی دید؟

یسنا

وقتی منتظر پست جدیدیه[زودباش] بعدکه خبری نیست[نگران] وقتی بازم خبری نیست[افسوس] وهنگامی که اصلا خبری نیست[گریه]